ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک ميکده عشق را زيارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد


ایران زمین گهواره عرفان , تصوف و معنویات جهان
( رها کن عقل را ، دیوانه می گرد چو مستان بر درمیخانه می گرد )
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک ميکده عشق را زيارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد
الا ای شمس تبریزی چنان مستم از این عالم که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم
عماد خراسانی :
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست حرم و دیر یکی، سبحه* و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است ورنه از روز ازل دام یکی، دانه یکیست
ره هر کس بفسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر ز من پرسی از آن لطف که من میدانم آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق "عماد" بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست
*سَبحَه = نوری که عرفای بزرگ بر آن اعتقاد دارند و بر این باورند که از سوی خداوند بر برخی انسانها می تابد
بجوشید , بجوشید , که ما اهل شعاریم بجز عشق , به جز عشق , دگر کار نداریم
درین خاک , درین خاک , درین مزرعه پاک بجز مهر , بجز عشق , دگر تخم نکاریم
چه مستیم , چه مستیم , از آن شاه که هستیم بیایید , بیایید , که تا دست برآریم
چه دانیم , چه دانیم , که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید , مپرسید , ز احوال حقیقت که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وز آن باده نخوردید چه دانید , چه دانید , که ما در چه شکاریم
نیفتیم برین خاک ستان ما نه حصیریم بر آییم برین چرخ که ما مرد حصاریم
برق جلال عین جمال است پیش ما داغ پلنگ چشم غزال است پیش ما
ما چشم از چکیده دل آب داده ایم یاقوت و لعل سنگ و سُفال است پیش ما
ما را نظر به عالم دیگر گشوده اند مرگ و حیات خواب و خیال است پیش ما
در پرده غبار خط آن لعل آبدار صد پرده به ز آب زلال است پیش ما
در جستجو چو موج سراییم بی قرار آسودگی خیال محال است پیش ما
روشن شده است از می روشن سواد ما جام جهان نمای سُفال است پیش ما
بر اوج اعتبار فلک هر که را رساند چون آفتاب وقت زوال است پیش ما
از سرنوشت صفحه ننوشته آگهیم رخسار ساده پر خط و خال است پیش ما
از حرف سخت خلق نداریم شکوه ای صائب شکستگی پر و بال است پیش ما
فخرالدین عراقی :
من مست می عشقم ، هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی ، بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده دوشینه تا روز قیامت هم ، هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه من نقدی در کوی جوانمردان ، عیار نخواهم شد
آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری جز به در میخانه ، این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم لیکن از رندی و قلاشی* ، بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم وز یار به هر زخمی ، افگار* نخواهم شد
چو یار من او باشد ، بی یار نخواهم ماند چون غم خورم او باشد ، غم خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد ، دل بر دگری ننهم تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته دردم ، در حلقه نیارامم چون سوخته عشقم ، در نار خواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
*قلاشی = می پرستی - *رندی = بی قید بودن - زیرکی - *افگار = آزرده - خسته
من ار زانکه گردم به مستی هلاک به آئین مستان کنیدم به خاک
به تابوتی از چوب تاکم کنید به کوی خرابات خاکم کنید
نریزید بر گور من جز شراب نیارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در ماتمم ننالد به جز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب
ز خاک من اگر گندم بر آید از آن اگر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت تو را خر پشته ام رقصان نماید
میا بی دف بر گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم نه از خاکم نه ز آبم نه ازین اهل زمانم

تصوف چيست؟
ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.
و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد .
هفت وادي عرفان ايراني که از عدد مقدس هفت در ایران باستان گرفته شده است :
طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.
گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است
وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس
چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور
چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر
هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار
پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت
هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک
هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا
در کشش افـتـي، روش گـم گرددت گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت
شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري
عرفان چيست؟
عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. عرفان نوعی زهد و عبادت و نزدیکی به خداست که هفت وادی دارد . آخرین درگاه رسیدن به حضرت حق است . در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت. شاید بتوان گفت که ریشه مکتب عرفان از ایران نبوده است ولی ایرانیان این مکتب را به نهایت زیبایی و انسانی و درجه معرفت رساندند و به جهان معرفی نمودند و مشهورترین این عرفا عطار نیشابوری – صائب تبریزی و مولانی بلخی است که و پدر همه آنان را میتوان در نوع خود اشو زرتشت نامید . به طوریکه امروزه ایران مهد عرفان و موسیقی عرفانی جهان نامیده می شود .
از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.
انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.
مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.
عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.
بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.
البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.
بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر است.
اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.
علت ظهور و رواج عرفان در ايران
علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اين است که ايرانيان در نتيجه قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را کرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيبا شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيکر تراشي و موسيقي و هنرهاي دستي در فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد کمال رسيده بودند. اوج معنویات و خداباوری جهان را میتوان در ایران دانست . تضييقات و محدوديت هايي که پس از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني که ذوقيات را در چند قرن از نياکان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پـي مـسـلـک و طريقه اي مي گشت که اين قيدها را درهم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره بدست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فکري بود، بهمين جهت از آغاز متصوفه ايران سماع و موسيقي و رقص را که ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح ميدانستند، بلکه در برخي از فرق تصوف آنها را نوعي از عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز کتابها و رسايل درباره مباح بودن سماع پرداختند.
حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در (احياء علوم الدين) و (کيمياي سعادت) در اباحت آن بحث کرده اند.
يکي از نخستين وسائلي که صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار کردند از راه شعر و شاعري بود که موضوع بحث يکي از فصول تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان است.
نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران که شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند، ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني که شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته اند و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده اند و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.
توجه خاصي که بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصا مقيد بودند که تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا کنند مي رساند که خواست اکثريت مردم ايران و کساني که به زبان تازي کاملا آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند که به زبان عوام مقصود خود را ادا کنند.
برخی از این عارفان بزرگ ایرانی که در این مقام شهرت جهانی دارند :
شمس تبریزی
فروغی بسطامی
ابوسعید ابوالخیر

عارفان نامدار ایران زمین
|
صفي الدين اردبيلي |
||
|
اخي محمد دهستاني |
ميرسيد علي همداني |
شيخ علاءالدوله سمناني |
|
اوحدالدين مراغه اي |
شيخ محمود مزدقاني |
کمال الدين عبدالرزاق کاشاني |
|
خواجه بهاءالدين نقشبند |
زين الدين ابوبکر تائب آبادي |
شيخ تقي الدين علي دوستي سمناني |
|
شيخ کجج تبريزي |
خواجه حافظ شيرازي |
ظهيرالدين خلوتي |
|
قطب الدين عبدالکريم گيلاني |
علاءالدين عطار |
قطب الدين يحيي جامي نيشابوري |
|
امير قوام الدين سنجابي |
شاه نعمت الله ولي |
شمس الدين محمد مغربي |
|
خواجه حسن عطار |
خواجه ابوالفتح محمد پارسا |
زين الدين ابوبکر علي تايبادي |
|
شيخ کمال الدين حسيني کاشاني |
سيد قاسم انوار |
شيخ ابوالوفاي خوارزمي |
|
يعقوب بن عثمان چرخي غزنوي |
مولانا جلال الدين پوراني |
خواجه سعدالدين کاشغري |
|
سيد محمد نوربخش |
شاه داعي شيرازي |
مولانا نظام الدين خاموش |
|
پير جمالي اردستاني |
شيخ بهاءالدين عمر |
خواجه شمس الدين محمد کوسوي |
|
نورالدين عبدالرحمن جامي |
مولانا شمس الدين محمد اسد |
عبدالله قطب |
|
خواجه حافظ الدين ابونصر پارسا |
خواجه ابواسحق ختلاني |
رضي الدين عبدالغفور لاري |
|
خواجه نصيرالدين عبيدالله احرار |
سيد محمد نوربخش |
شيخ رشيدالدين محمد بيداوازي |
|
شاه برهان الدين خليل الله اول |
خواجه محمد هاشم |
شيخ شاه علي اسفرائني |
|
مير شاه حبيب الدين محب الله اول |
خواجه عبدالوهاب عارف |
امير شهاب الدين عبدالله برزش آبادي |
|
شيخ وحيد الدين ابوالحسن محمد ميرجان |
درويش محمد کارندهي |
اميرابوعبدالله محمدهاشم شاه کرماني |
|
مير شاه کمال الدين عطيةالله |
سرمد کاشاني |
کمال الدين حسين الهي اردبيلي |
|
شيخ غلامعلي نيشابوري |
قاضي اسد کاشاني |
خواجه احمد خاني شيرازي |
|
شيخ حاتم زراوندي خراساني |
سلطان المشايخ |
شيخ حاجي محمد خبوشاني |
|
|
آقا ميرزا بابا |
شيخ عمادالدين فضل الله مشهدي |
|
شيخ محمد علي موذن سبزواري |
وحيد الاولياء |
شيخ تاج الدين حسين تبادکاني خوارزمي |
|
درويش محمد صالح لنباني |
ملامحمد صوفي مازندراني |
شيخ نجيب الدين رضا تبريزي اصفهاني |
|
رونق عليشاه کرماني |
کابلي |
شيخ علي نقي اصطهباناتي |
|
آقا محمد هاشم درويش شيرازي |
نظامعليشاه کرماني |
سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي |
|
حسينعلي شاه اصفهاني |
معطرعليشاه کرماني |
ملا محمد اسماعيل کامل خراساني |
|
نورعليشاه اصفهاني |
فيض عليشاه طبسي |
شيخ زاهد گيلاني |
|
حاج ميرزا آغاسي |
ملا عبدالصمد همداني |
مشتاقعلي شاه تربتي |
|
جنت عليشاه همداني |
کوثر عليشاه همداني |
مجذوبعلي شاه کبودرآهنگي همداني |
|
مجذوبعلي شاه مراغه اي |
ظهورعليشاه يزدي |
صمدعليشاه خويي |
|
حاج معين العلماء |
ظفرعليشاه مراغه اي |
مجنون عليشاه |
|
سعادت عليشاه |
رحمت عليشاه |
مستعليشاه |
|
سلطان عليشاه گنابادي |
وفا عليشاه |
منور عليشاه |
|
نورعليشاه گنابادي |
صفي عليشاه |
صادق عليشاه |
|
|
شمس العرفا تهراني |
ظهيرالدوله |
مطالب اين قسمت، از کتاب "تاريخ عرفان و عارفان ايراني" تاليف "عبدالرفيع حقيقت" گرفته شده است.
واژه نامه ( لغت نامه ) عرفا , سالكين و دراويش ايران زمين
آب حیات : چشمه ایست در ظلمات که هر کس از آن بنوشد
زندگی جاوید پیدا میکند.کنایه از چشمه عشق ومحبت است.
آب حیوان : تابش انوار وتجلیات الهی را گویند.
آغوش : دریافت رموز واسرار الهی را گویند.
آن : حد فاصل میان گذشته و آینده.
آینه : قلب انسان کامل است.
ابد : امتدادزمان در طرف آینده است و در نزد اهل تصوف ابد وازل از صفات و ویژگیهای
حق تعالی است. فرق ابد و ازل در آنست که ازل را آغاز ی نیست و ابد را پایان.
ابر : نزد صوفیان ابر حجابی است که سبب وصول شهود باشد بواسطه کوشش واجتهاد.
اجابت : عهد وپیمان بنده است با حق.
اشاره : خبر دادن از مراد است بدون عبارات والفاظ.
امتحان: بلایی از جانب حق تعالی بر دل سالک تا غیر حق را از دل او پاک کند.
انس: اثر مشاهده جمال الهی است در دل سالک. انس اعتماد به خدا و آرامش به او
واستعانت از اوست.
باده: عشق صوفیان مبتدی را گویند. عشقی که ضعیف است و این برای عوام نیز در ابتدای
سلوک موجود است.
باده صافی: عشق بی آلایش است. عشقی خالی از هر عیب ونقص. فارغ از لذت وصل یا درد
دوری وحرمان
باد صبا : عبارتست از نفخات رحمانیه از جانب مشرق روحانیات. اشاره به نفس ودم رحمت
خداوند است.
بار امانت : مراد از امانت تکلیف و عهد و پیمان الهی است.
باران : کنایت از فیض حق تعالی است و رحمت اوست که از عالم غیب بر جهان امکان صادر
میشود و ممکنات بر حسب مراتب ومیزان استعداد خود از آن بهره مند میشوند. غلبه
عنایات الهی نیز میباشد.
باغ : جهان خرم روحانی است.
بال : نزد صوفیه روشنایی قلب و نرانی شدن آن بواسطه علوم ومعارف الهی است.
بت: مقصود ومطلوب را گویند.
بتخانه: دل عارف کامل است و نیز اشاره دارد به عالم جبروت.
بتکده: باطن عارف کامل که در آن ذوق وشوق معارف الهیه بسیار باشد.
بحر : مقام ذات و صفات بی نهایت حق است که تمامی موجودات به مثال امواج این دریای
نامتناهی هستند.
بقاء: نسبت فرد است به حق. بقا نام است برای آنچه باقی وپایدارماند بعداز فناشواهد
وسقوط آن.
بلاء : امتحان حضرت دوست است که هرچقدر این بلا زیاد شود گویای قربت ونزدیکی او به
حق است.
بوسه : فیض وجذبه باطن است.
پرده : حجاب میان عبد ومعبود است. به مانع میان عاشق ومعشوق هم اشاره دارد.
پیاله: تعین های هستی میباشد که همه آنها آینه حق هستند. کنایت از محبوب نیز
میباشد. صفای ظاهر وباطن که هرچه در او باشد عیان میگردد.
پیر : دوستی حق را گویند وقتی که طلب وخواستن به تمام وکمال باشد از آن جهت که
استحقاق این دوستی را دارد. به معنای مرشد ومراد نیز هست.
پیرخرابات: منظور محبوب است که جز خدای نیست.کاملان و راهنمایان طریقت.
پیرمغان: پیر طریقت و مرشد کامل.
پیرمیکده: پیر طریقت است که بدان پیر میخانه نیز گویند.
پیمانه : تعبیر دیگریست در بیان دل سالک وصوفی.
تواجد: طلب وجد نمودن است. اظهار حالت وجد وشادی روحانی است بی آنکه وجدی باشد
بدانگون که فرد در مثال افراد واجد باشد برای کسب فیض.
تجلی : نور مکاشفه است که از حضرت حق بر دل عارف ظاهر میگردد و دل را میسوزاند و
سالک را مدهوش میگرداند.
تسلیم: رها کردن تدبیر به اختیار خویش است و استقبال از قضا الهی به رضایت.
توفیق : جریان امور است بر وفق مراد و میل حق و حقیقت و فراهم آمدن اسباب کار است.
توفیق موهبت الهی است که نصیب هر کس شود وی را به آنچه میخواهد میرساند.
توکل: متکی شدن به حق و از خود و خلق نظر برداشتن است .دلبستگی و اعتماد کامل است
به پروردگار.
جام: اشاره دارد به دل صوفی. عالم هستی را نیز به جام تعبیر میکنند چون فیض حیات را
از صاحب حیات دریافت کرده است.
جان : روح انسانی است . کنایت از نفس رحمانی وتجلیات حق است.
جان افزا : بقا و ماندگاری سالک است به این صفت و فنا در وی راه ندارد.
جبروت : حدفاصل میان جهان ملک وملکوت را گویند.
جذبه: نزدیک شدن انسان است به تقریب عنایت الهی. سالک به حضرت حق به مقتضای عنایات
حق نزدیک میشود بدون رنجش وسعی خودش.
جرس: خطابیست از سر قهر.
جرعه: تجلی وجودی را گویند. اسرار مقامات وجمیع حالات که در سیر وسلوک از سالک
پوشیده است.
جلال: ظاهر کردن بزرگی وبی نیازی معشوق است از جهت ابراز بی نیازی از عاشق ونفی
غرور وی و بیان استغنا وتوانگری معشوق.
جلوه:انوار الهی را گویند که بر دل سالک تابیده میشودو او را واله وشیدا میکند.
جمال: ظاهر کمالات معشوق است تا رغبت و طلب عاشق را زیاد کند.
جور : منع کردن و باز داشتن سالک را از سیر و سلوک میگویند.
جهالت : در نزد عرفا کنایه از مرگ دل است که حقایق را درک نمیکند.
چراغ دل: دل روشن به نور معرفت را می گویند.
چشم : در اصطلاح صوفیه جمال را گویند وهمچنین به دیده الهی نیز تعبیر میشود.
چشم جادو: جذبات الهی است.
چشم خمار : کنایه از پنهان کردن تقصیرات وکاستی های سالک است بر روی سالک از جانب
حضرت دوست.
چشم مست : سر الهی وجذبات حق است.
چله : مدت خلوتی است که صوفی به فرمان پیر ومراد و شیخ خود به سر میبرد که غالبا
چهل روز است اما منحصر به ایام اربعین نیست.
چنگ: دست یافتن به کمال شوق وذوق است.
چهره :عبارتست از تجلیات حق بر سالک در حال غیبت .
حال: واردی است که بر دل سالک بی اختیار وبدون کسب به سبب طاعات واذکار و اورادفرود
می آید.
حجاب: آنچه بین صوفی وحقیقت است.مانع میان عاشق ومعشوق. حجاب گاهی معارف ذهنی است و
گاه کشف وشهود وگاهی هستی خود صوفی .
حرم : مقام بیرنگی و بیخودی است.
حریف: هم شان و هم مقام وهم پیاله. به معنای معاشران نیز آمده است.
حضور : در اصطلاح عرفا غیبت از خلق
است. به مقام
وحدت نیز گفته میشود.
حق: به معنی سزاوار و درست و واجب کری است . نامی است از اسماءالهی و نزد اهل تصوف
ذات خداوند است. به معنای ثابت نیز آمده و همچنین مطابقت با واقعیت وحقیقت نیز هست.
حقیقت: امریکه بطور قطع ویقین ثابت شده باشد. از نظر صوفیه غیر خدا حق تعالی هیچ
چیز وهیچ کس به یقین ثابت نیست پس حقیقت جز خدا نیست.
حلقه: نشستن صوفیان در مجلس برای ذکر و سماع.
حلول : فرود آمدن چیزی در غیر خود.
حیرت: سرگردانی است و در اصطلاح اهل دل امریست که بر فلب عارف وارد میشود هنگامی که
در حالت تامل وتفکر هستند ومانع بر ادامه آن میگردد.
خال : نقطه وحدت حقیقی است. در اصطاح صوفیه اشاره به مبداء ومنتهای کثرت میباشد. به
معنای ظلمت معصیت نیز آمده که به علت کم بودن طاعت انسان که مانع وحاجب میان او
وانوار الهی است.
خاطر : عبارتست ازخطابی که به قلب سالک وارد میشود و این ممکن است الهی و یا شیطانی
باشد بی انکه در قلب وی باقی بماند وماندگار شود.همچنین به وارد غیبی که بدون سایقه
تفکر وتامل پیدا شود نیز گفته میشود.
خانه دل : قلب انسان است اما نه این قلب واقع در سینه .
خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی
است.
خراباتی: فانی مطلق است که وجود اضافی او در وجود مطلق خدا و ذات حق فنا شده باشد.
خرقه : علامت سر سپردن صوفی است به شیخ طریقت و در حقیقت نشانه تسلیم بود به خدای
تعالی.
خشوع: به پا خواستن دل در پیشگاه حق برای فرمانبری توام با خاکساری. درهم شکستن بت
غرور .
خضر: پیر مکمل کامل را گویند. کنایه از بسط نیز هست.
خلوت: صوفی محلی را خالی از غیر اختیار کند. محادثه سر است با حق به نحویکه دیگری
در آن مجال و فرصتی نیابد.
خم: اشاره دارد به واحدیت ومقام جمع را نیز گویند.
خمار: به شد حرف م . اشاره است به خدای تعالی و همچنین سالک صاحب شهود.
خمار: به ضم حرف خ . بازگشت سالک از مستی وحدت به کثرت را گویند. عاشق سرگردان.
خمر: غلبه عشق بر دل صوفی است که رسوایی به بار آورد
خوف : شرم از گناه گذشته و رسیدن مکروهی در آینده. اشاره دارد به مطالعه مستمر
ومدام دل.
درد: حالتی را گویند که از محبوب صادر شود و محب ودوستدار طاقت آنرا ندارد.
دست افشاندن: اشاره دارد به دست ازدنیا وآخرت برداشتن در راه معشوق.
دست زدن- کف زدن: محافظت ومراقبه وقت را گویند.
دف: طلب معشوق برای عاشق را گویند. طلبی که مقرون به شوق باشد.
دم: نفخه الهی است که تعبیر به نفس الرحمن میشود.
ذکر: در اصطلاح صوفیه یاد حق است خواه به زبان و خواه به دل.
رباب: ندای ارجعی که از محبوب به گوش محب وسالک می رسد.
رجا: آرامش دل به نیکی وصدق وراستی وعده. چشم داشتن به خیر حق که صاحب خیر است.
رضا: شادی دل است به تلخی قضا خارج شدن سالک از رضایت نفس است و وارد شدن به رضای
حق.
رطل: پیاله شراب وجام می عشق الهی
رقص: شادی وفرح روح.
رنج: وجود امری را گویند که بر خلاف ارادت دل باشد.
ریاضت: ترک لذات نفس است و تهذیب اخلاق نفسانی وتبدیل صفات زشت ونکوهیده به حالات
پسندیده.
زلف : کنایه از ظلمت وکفر است.
ساغر: اشاره به دل صوفی است که می وصال ومحبت در آن ریخته میشود.
ساقی: اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان
خود میدهد.
سالک: سیر کننده بسوی خدا و متوسط بین مبدا ومنتهی مادام که در سیر است.
سبو: اشاره دارد به تعینات ویژه من ومای اعتباری انسان. کنایت از جام می وحدت که از
منبع فیض مطلق به هرکسی سهمی داده شده است.
سر: به شد حرف ر.لطیفه ایست که در قلب به ودیعه نهاده شده مانند روح و آن محل
مشاهده است.
سکر: غیبتی که به دنبال واردی قوی حاصل گردد و موجب شادی وطرب صوفی شود. مستی روح
از طراوت مشاهده.ترک قیود ظاهری وباطنی وتوجه صرف به حق.
سلوک: طی مدارج خاص را گویند که سالک همواره باید طی کرده تا به مقام وصل وفنا
برسد.
سماع: حالی است که بر اثر آوازی خوش یا نغمه دلکش صوفی را از دست بدهد و از خود
بیخود کند.
شراب: افراط محبت یا کمال معشوق را گویند.
شرک: توجه به غیر خداست.
شهود: رویت و دیدن حق است با دیده ی حق.
صحو: به هوش آمده سالک از حال سکر.
صنم: یار ودلدار و محبوب است. گاهی اوقات نفس هم با این تعبیر خوانند.
طرب: انس با حق تعالی است . سرور و شادی محض دل در آن.
طریقت: مجموعه آدابی واعمال قلبی و قالبی که صوفیان زیر نظر پیر طریقت برای نیل به
حقیقت انجام دهند.
عزلت: بیرون آمدن از اختلاط با خلایق و قطع علایق است .
عود: اشاره دارد به عشق تمام وکمال و شوق وشیفتگی.
عیش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معنی.
غفلت: پیروی از نفس است در آنچه می طلبدو همچنین دوری سالک است از ذکر.
فقر: عدم تملک ومالکیت صوفی است تا چیزی را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فانی
شود وبه خدا رسد.
فنا: فانی شدن سالک در صفات الهی ست از جمیع صفات خود در صفات حضرت حق. آنست که شخص
به خود آگاه نباشد و یا به هر چیزی از لوازم خود.
قدح: وقت را گویند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلی. موطن تجلیات آثاری وقابل مشاهده
هست.
قناعت: آرام بودن به هنگاه نداشتن وبخش به وقت دارایی.
کشف: رفع حجاب است. خواه وجودی باشد یا شهودی.
کفر : تاریکی عالم تفرقه را گویند.
گدا : کسی که فقیر تجلیات الهی است.
گیسو : طریق طلب را می گویند.
محاسبه:مراقبت صوفی از کردار وگفتار بطور پیوسته.
مرید: کسی که از اراده خود مجرد شده واز غیر خدا بریده و دائما در طلب کمال باشد.
مست: اهل جذبه وسکر را گویند.
مطرب: آگاه کننده.
مغنی : رساننده فیض.
مقام: محل اقامت صوفی است به تصرف خود او.مرتبت ومنزلتی که صوفی بواسطه رعایت آداب
خاصی به آن میرسد.
مکاشفه: حضوری است که وصف آن ممکن نمی باشد در جریان کشف وشهود.
می: ذوقی که بر اثر یاد حق در دل صوف پیدا شود واو را سر مست گرداند. همچنین به
معنای نشاه ذکر و جوشش عشق نیز هست.
می لعل: پیام معشوق است و ذوق محبت.
میکده: باطن پیران کامل وقرارگاه مرشدان را گویند و اشاره دارد به ذات حق.
مینا: به معنای دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق.
نای: پیغام محبوب است.
نفس: به فتح حروف ن - ف . آسایش دادن دل به لطایف غیوب وپنهانی. دوام حال مشاهده
وآسایش جستن از دل است.
وجد: واردیست غیبی که از حق بر دل صوف پدید می آیدو ظاهر وباطن او رابا بروز حالی
مانند شادی وغم تغییر دهد.
ورد: دعای صوفی برای تقرب به حق وجلب توجه ونیل به آرزوی خود.
وقت: مشغول شدن صوفی است به ورد وذکر و فارغ شدن از یاد گذشته و آینده.
هشیاری: بیرون شدن عاشق است از حال مستی غلبه عشق.
هیبت: اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند است در دل عارف.
جستارهای وابسته :
عطار نیشابوری عارف بزرگ ایرانی
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
باباطاهر عریان همدانی , عارف ایرانی
ایران زمین گهواره عرفان و تصوق جهان
بایزید بسطامی عارف و صوفی گرانمایه
حضرت حافظ از ديدگاه گوته شاعر آلماني
طريقت كهن و عرفاني یارسان ( اهل حق )
هفت وادی عرفان در آئین میترائیسم یا مهر پرستی
تنبور ساز کهن ایرانی از دیدگاه استاد خلیل عالی نژاد
مولانا جلال الدین محمد بلخی فقط ايراني است و بس
زندگي نامه حضرت شمس الدین محمد حافظ - لسان الغیب
زنده یاد استاد سید خلیل عالی نژاد عارف نامی تاریخ معاصر ایران
گذری بر زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی ) پدر عرفان جهان
ویرایش و تکمیل از ارشام پارسی , پژوهش از پایگاه فرهنگسرا , برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاهها آزاد است
........................................................................................................................................
© Ariarman , Design & Management by : Arsham Parsi - Info@Ariarman.com