



به نظر میرسد که سیل حمله به میراث و تاریخ و فرهنگ ایران از همه
سو سرازیر شده است. پس از فیلم بیپایهی «۳۰۰» که در سال گذشته به سینماها آمد و
ایرانیان را به شکل جانوران و موجودهای وحشی نشان داد، این بار نوبت مجلهی آلمانی
اشپیگل است که در مقالهای تهمتهایی به کوروش بزرگ زده است و استوانهی خشتی وی را
دروغی دانسته است.درستی و راستینی این استوانه و رفتار و منش بزرگوارانهی کوروش
بزرگ - به ویژه در گشودن بابل که این استوانه پس از آن نوشته شده است - یکی از
پذیرفتهشدهترین و مستندترین نکتههای تاریخ باستان است. و تمام منبعها و
نوشتههای دست اول تاریخی بر آن گواهی میدهند.
در
مقالهی اشپیگل (به زبان آلمانی) که به تاریخ ۷/جولای/۲۰۰۸
برابر ۱۷/تیر/۱۳۸۷ منتشر شده ادعا شده است که این استوانه نیز مانند «انقلاب سپید»
و دیگر کارهای محمدرضا شاه پهلوی تبلیغات است و کوروش نه تنها شاه رواداری
(tolerant) نبوده بلکه مانند دیگر شاهان خودکامهی شرقی کشتار میکرده و دستور
بریدن گوش و بینی میداده و میخواسته که همه پای او را ببوسند. هم چنین این
افسانهی مسخره و بیپایه را بیان کرده که کوروش را سگی شیر داده است. جالب این که
میگوید: هرودوت و اسکیلوس (Aeschylus) و کتاب مقدس، کوروش را به عنوان پادشاه
مهربان میستایند اما تاریخدانان امروزی اینها را بیپایه میدانند. معلوم نیست
این تاریخدانان که مقاله بدانان استناد میکند چه کسانی هستند و بر اساس چه منبع
دست اولی این ادعا را میکنند.
این طرز تفکر همان شیوهی قالبی و کلیشهای است که استبداد و خودکامگی شیوهای شرقی
و خاورزمینی است و همهی شرقیان خودکامهاند اما آزاداندیشی و مردمسالاری و دیگر
اندیشههای خوب و مثبت فقط در باختر و اروپا پیدا میشود و همهی غربیان مردمسالار
و ...
شهربراز

گل باران کردن آرامگاه کوروش بزرگ هخامنشی توسط فرزندان ایران
پاسخ پرفسور کاوه فرخ به انتشار دیدگاه های بی پایه اشپيگل درباره کورش بزرگ
پس از انتشار دیدگاه هایی بی پایه درباره کورش بزرگ در هفته نامه آلمانی اشپیگل ، « پرفسور کاوه فرخ »* تاریخ دان و باستان شناس برجسته معاصر و مدیر بخش باستان شناسی بنیاد میراث پاسارگاد در نامه ای که برای هیات تحریریه این نشریه فرستاده است ، به بررسی و نقد ادعاهای بی اساس « ماتیاس شولتز » در نوشتاری با عنوان « فریب تبلیغات باستانی را خوردن - سازمان ملل فرمانروای خودکامه ایران را تحسین می کند » ، پرداخته است.
بنا بر اهمیت این نامه و برای آگاهی بیشتر هم میهنان ، متن پاسخ مستند پرفسور کاوه فرخ که به کوشش کمیته بین المللی نجات پاسارگاد ترجمه و منتشر شده است ، به طور کامل و به همراه همه لینک ها و تصویر ها در پی خواهد آمد :
با احترام به هیات تحریریه نشریه اشپیگل
اخیرا عده ای از همکاران و نیز شاگردان من مقاله زیر را به من اطلاع داده اند:
« فریب تبلیغات باستانی را خوردن ـ سازمان ملل فرمانروای خودکامه ایران را تحسین می کند» ، به قلم ماتیاس شولتز
http://www.spiegel.de/spiegel/0,1518,564395,00.html
(German)
http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,566027,00.html
(English)
اگر گزارش فوق به وسیله ایدئولوگ ها نوشته شده بود جای تعجبی نداشت. چرا که معمولا تجدیدنظر طلبی تاریخی و اغراض سیاسی دوشادوش هم حرکت می کند. اما از آنجا که یک نشریه معتبر جهانی همچون اشپیگل تصمیم گرفته است که به سلسله ای از واقعیت های مخدوش شده که به نوشته های معتقدان به نظریه ی توطئه شباهت دارند اعتبار ببخشد جای تاسف است. من البته در پاراگراف شماره هفت نامه خود به این گونه تحریف هایِ در واقعیت خواهم پرداخت اما نخست اجازه می خواهم که به برخی از اظهارات آقای شولتز در پاراگراف های یک تا شش نامه خود بپردارم.
۱ - آقای شولتز می نویسد: «برخی از یونانیان فاتح را تحسین کرده اند. هرودوت و آشیلوس که پس از مرگ کورش زندگی می کردند او را انسانی مهربان نامیده اند»
شاید آقای شولتز از این واقعیت با خبر نباشند که این تنها «برخی از یونانیان» نیستند که به تحسین کورش پرداخته اند این واقعیتی است که، علیرغم جنگ های متعدد تلخ و خونین مابین یونان و امپراتوری هخامنشی به خصوص جنگ ماراتن (490 پیش از میلاد) و جنگ های ترموپیل و سالامیس (480 پیش از میلاد)، وجود داشته است. همچنین این نکته حقیقت دارد که یونانی های ساکن سرزمین اصلی یونان ( واقع در اروپا ) برای حفظ استقلال خود به سختی با امپراتوری هخامنشی جنگیده اند. اما چرا باید ملتی که این گونه با امپراتوری هخامنشی به مبارزه برخاسته در مورد کورش بزرگ به صورتی استثنایی به «دلبری» بپردازند. علت را باید در این واقعیت جست که یونانی هایی که در اصول اندیشه متوازن و منطقی گوی سبقت را از همگان ربوده بودند این واقعیت را تشخیص می دادند که در جنگ بودن با امپراتوری هخامنشی به این معنا نمی تواند باشد که همه ی اعضا و حاکمان این امپراتوری «شیطانی هستند» به طور ساده می توان گفت که آن ها اجازه نمی دادند که عواطف سیاسی شان به دیگرِی» به پیش داوری بیالاید هر چند که آن دیگری رقیب نظامی آن ها باشد. در واقع کسی یونانیان باستان را وانداشته است که کورش بزرگ را با کلماتی موافق توصیف کند. آن ها دائرالمعارفی در مورد کورش به قلم گزنفون و به نام «تربیت کورش» نگاشته بودند.
از این جالب توجه تر اما سکوت آقای شولتز در مورد اسکندر کبیر است. اسکندر فاتح امپراتوری هخامنشی و عامل اصلی آتش زدن تخت جمشید به تلافی حمله خشایارشاه به یونان و آتش زدن آتن در 480 پیش از میلاد بود. اما همین اسکندر بالاترین احترامات را نسبت به کورش بزرگ به جای آورد. او نه تنها احترام و تحسینی عمیق برای کورش قائل بود بلکه او را قهرمان شخصی خود می دانست. این یک واقعیت است که اسکندر همواره آرزوی دیدار آرامگاه کورش در پاسارگاد را داشت. یکی از منابع بسیار خوب تاریخ این حوادث کتاب آریان (جلد 24 صفحات 1 تا 11) است. که در آن آریان به شرح این جنبه از فتح ایران باستان به دست اسکندر پرداخته است.
هنگامی که اسکندر به آرامگاه کورش رسید از این که خبر شد دزدان به آرامگاه او تجاوز کرده اند به شدت ناراحت شد. بقایای پیکر کورش وقتی که دزدان ناموفق کوشیده بودند تا تابوت او را بربایند آسیب دیده بود. اسکندر بلافاصله دستور داد که تابوت کوروش تعمیر شود و به آرامگاه او بازگردانده شود. خود آرامگاه نیز بر حسب دستورات صریح اسکندر تعمیر شد. در ورودی آن را مهر و موم کردند او همچنین مقر مرزی کورتاش را که به وسیله ی کورش ساخته شده بود از آسیب مصون داشت و این همان شهری است که یونانیان آن را سیروپولیس (یا شهر کورش ) می خواندند. (نگاه کنید به کتاب کویین توس کورتیوس جلد هفتم، فصل ششم، صفحه 20)
آقای شولتز باید مطمئن باشند که نظر یونانیان درباره کورش از نظر تاریخی هرگز محدود به «برخی از یونانی ها» نمی شود. فراموشی تاریخی انتخابی آقای شولتز به همان روشی است که در تجزیه و تحلیل ها به عنوان «روش از هر چمن گلی» و به منظور اثبات یک سلسله از باورهای شخصی مشهور است.
2. آقای شولتز می نویسد: « کتاب مقدس او را با لقب " فرد برگزیده " می خواند چرا که او ظاهرا اجازه داده بوده است که یهودیان اسیر به اسرائیل برگردند. »
واقعا منظور آقای شولتز از « ظاهرا اجازه داده بود » چیست؟ آیا ایشان قصد دارد نشان دهد که این بخش از تاریخ جز «تبلیغات» محسوب می شود؟ اگرچنین باشد آیا پس از این که کورش وارد بابل شد یهودیان مجبور بودند در بابل بمانند؟ و اگر آنچنان که آقای شولتز تلویحا می گویند این یهودیان هرگز آزاد نشده اند چرا در هیچ یک از آثار یافته شده در منابع یهودی نکته ای که با آنچه در منابع کتاب مقدس تضاد داشته باشد دیده نمی شود. مسلما یهودیان که در دنیای باستان عالی ترین ثبت کنندگان حوادث تاریخی محسوب می شوند باید تاریخ های «بدیل» نیز در مورد کورش نوشته باشند. و به خصوص فروپاشی امپراتوری هخامنشی به دست اسکندر چنین فرصتی را برای آنان فراهم کرده بوده است حال آن که در هیچ کجا به چنین نمونه هایی برنمی خوریم.
به این ترتیب در مورد آزاد کردن یهودیان از بند بردگی بابلی ها قدرت قلم خلاق آقای شولتز مخالف با همه مطالب تثبیت شده آکادمیک است. و من از اعضای محترم هیئت تحریریه اشپیگل دعوت می کنم که پیوند زیر را در مورد کورش بزرگ در دائرالمعارف بریتانیکا مطالعه کنند.
کورش بزرگ، به قلم ریچارد نلسون فرای
http://www.azargoshnasp.net/famous/Cyrus/cyrusfryebritannica.htm
اگرچه می توان فهرست بلندی از دیگر کتاب های مربوطه را توصیه کرد اما فکر می کنم کتاب زیر به زبان آلمانی در این مورد جالب توجه باشد
Darius und die Perser: E. Kulturgeschichte d. Achameniden (Holle vergangene Kulturen)
از: پروفسور والتر هینز
و بالاخره اشارات کتاب مقدس به کورش متعدد است مثلا:
- دهش کورش در جایی از عهد عتیق مورد اشاره قرار گرفته که او را «برگزیده یهوه» می خوانند (کتاب عزرا فصل اول بیشترین احترامات یهودیان نسبت به کورش را نشان می دهد) کورش در کتاب دوم ایسا به عنوان نجات دهنده ی یهودیان معرفی شده است
- کورش را یهودیان مسیح خود می دانستند. ایسا از کورش چنین یاد می کند: «او شبان من است و نیات مرا متحقق خواهد کرد»
کورش همچنین دستور داده است که اشیای مقدس عبریان که پیش از آن به وسیله پادشاه بابل ضبط شده بود به آنان عودت داده شود . در فصل یک از کتاب عزرا می خوانیم: «همچنین کورش پادشاه اشیای خانه خداوند را که نبودخادنزار از اورشلیم آورده و در خانه خدایان خود قرار داده بود پیش کشید. و آن ها را به وسیله گنجور میتره دات شمارش کرده و تحویل ششبازار شهریار یهودیه داد.
همچنین کورش به یهودیان اجازه داد تا معبد خود در اورشلیم را بازسازی کنند و برای انجام این کار از خزانه سلطنتی بودجه ای را اختصاص داد.
در فصل سوم کتاب عزرا می خوانیم: «آن ها همچنین به بنایان و نجاران دستمزد پرداخته و گوشت و نوشابه و روغن به آنان که از زیدون و طایر آمده بودند دادند. و نیز اجازه دادند تا درختان چدار از لبنان و از طریق دریای جوپا آورده شوند. و این همه از محل عطیه کورش، پادشاه پرشیا بود.
فرمان داریوش بزرگ (549 تا 486 قبل از میلاد) که در سال 519 و 518 صادر شده و به یهودیان اجازه داده است که بازسازی معبد خود در اورشلیم را تکمیل کنند نشان دهنده آن است که حمایت امپراتوری هخامنشی از یهودیان همچنان ادامه داشته است.
در کتاب عزرا، فصل پنجم می خوانیم: «آنگاه همان ششبازار پیش آمده و شالوده خانه ی خداوند را که در اورشلیم واقع است بگذاشت. و از آن زمان به بعد و حتی تا کنون ساختمان آن ادامه داشته و هنوز به پایان نرسیده است. لذا اکنون اگر خوشایند پادشاه باشد بد نیست تا در خزانه شاهی که در بابل واقع است جستجو شود تا فرمانی که از جانب کورش پادشاه برای ساختن خانه خداوند در اورشلیم صادر شده یافت شود. و از این طریق خشنودی پادشاه در این مورد تامین گردد»
داریوش همچنین به انتقال اشیایی، که بوسیله ی یونانیان ضبط شده بود، به یهودیان ادامه داد.
در فصل شش کتاب عزرا می خوانیم: «همچنین اجازه داده شد که اشیای طلا ونقره خانه خداوند که نبودخادنزار آن ها را از معبد واقع در اورشلیم برداشته و به بابل برده بود بار دیگر به معبدی که در اورشلیم قرار دارد بازگردانده شود و هر یک در خانه خداوند در جای خود مستقر گردد. »
اردشیر اول که در 464 پیش از میلاد به پادشاهی رسید سیاست حمایتی کورش از و بازسازی معبد اورشلیم را ادامه داد. نام اردشیر در متون نهمیا و عزرا به خاطر حمایتش از یهودیان به نیکی یاد شده. منابع یونانی ـ رومی و به خصوص پلوتارک از اردشیر به عنوان پادشاهی با «روحی آرام و شریف» ذکر کرده است.
شخصیت هایی که نام شان به صورت عزرا، دانیال، استر، و مردخای در کتاب عهد عتیق ذکر شده نقش های مهمی را در دربار ایران بازی کرده اند. یهودیان از وفادارترین مردمان امپراتوری هخامنشی بودند حتی در آنزمان که سوریه و مصر سر به شورش برداشتند. (نگاه کنید به مقاله ریچارد فرای 1984، صفحه 114)
از نظر تاریخی یهودیان اغلب در جنگ های بین امپراتوری های ایران و روم و بیزانتین جانب ایرانیان را گرفته اند. در این جا منظور امپراتوری ایران اشاره به امپراتوری دوم آن ها (اشکانیان از 247 پیش از میلاد تا 226 پس از میلاد ) و سومین آن ها (ساسانیان 224 تا 651 پس از میلاد) است. اولین امپراتوری همان هخامنشیان است (550 تا 333 پیش از میلاد) اگرچه شرح تفصیلی همه ی منابع تاریخی در این جا امکان ندارد می توان نمونه هایی را متذکر شد که علاقه یهودیان به پادشاهان ایرانی را پیش از رسیدن ارتش های اسلامی از عربستان به ایران در سال های 637 تا 651 پس از میلاد نشان می دهد. در دوران امپراتوری اشکانیان، یهودیان به همکاری با نیروهای پاکوروس علیه رومی ها در سال 40 قبل از میلاد برخاستند. (کتاب که ری ون 1920 صفحه 53) همچنین در دوران ساسانی یهودیان به همکاری با شهربراز، ژنرال ارتش ایران که در 614 پس از میلاد برای تسخیر اورشلیم آمده بود به پا خواستند. (کتاب سده اوس 115 و 116).
این بحث کوتاه تنها به منظور نشاندادن اهمیت نقش یهودیان در تاریخ ایران از دوران باستان است. و در پایان آن دیگرباره می پرسم که منظور آقای شولتز از این که کورش ظاهرا به یهودیان اسیر اجازه بازگشت به اسراییل را داده چیست؟
4 - آقای شولتز می نویسد: «مدت هاست که تاریخ دانان مدرن این گونه گزارش ها را نوعی چابلوسی دانسته اند. یعنی در همان روزگار باستان تصویر درخشانی از کورش جعل شده است. »
این نظر که «تاریخ دانان مدرن مدت هاست این گونه گزارش ها را چابلوسی خوانده اند» خود سراپا غلط است. و تقریبا اکثریت محققین با نظراتی که آقای شولتز مطرح می کنند موافقت ندارند.
تنها روش علمی معتبر رد کردن گزارشات تاریخی قادر بودن به کشف منابع متعدد، مستقل و قابل اعتمادی هستند که با گزارشات آمده از گذشته (در حدود زمان وقوع رویدادها) تضاد داشته باشند. اعتماد انتقالی بر منابع اولیه در باستانشناسی مشابه استفاده از خط کش محاسبه و فورمول های فیزیک در مهندسی است
آن چه شولتز با عنوان تاریخ دانان مدرن مطرح کرده و به نظر می رسد که نکته مرکزی نظریه ایشان را تشکیل می دهند. همان چیزی است که منابع دست دوم خوانده می شود که عبارتند از کتاب ها و مقالاتی که تاریخ نویسان (و یا نویسندگان) برای رساندن نقطه نظر خاصی بوجود می آورند و یا می کوشند بر اساس منابع اولیه شرح وقایع را گزارش کنند.
بله درست است که مورد پرسش قرار دادن منابع اولیه در کار تاریخ دانان ضروری است اما دعوت کردن به بازبینی کامل دراماتیک تاریخ (آن گونه که آقای شولتز خواستار آنند (تنها زمانی ممکن است که شواهد قطعی برای پشتیبانی از اظهارات دعوت کننده وجود داشته باشد. در نتیجه نمی توان منابع دست دوم را بدون هر گونه رجوع به منابع اول و یا رجوع اندک به آن منابع همچون منابع قطعی دانست چرا که در این صورت شخص مشغول نقل نظرات و خیالپردازی ها می شود. هنگامی که شخص تصمیم می گیرد که از آنچه که به شکل وسیع به وسیله یک سلسله منابع متفق القول تثبیت شده منحرف شود و در عین حال از ارائه دلایل قطعی برای رد کردن آن منابع عاجز باشد آنگاه می توان گفت که شخص مزبور دست به تجدیدنظر طلبی زده است. این همان روشی است که تاریخ نویسان جماهیر شوروی در دوران استالین اعمال می کردند. آقای شولتز هم با رد کردن منابع اولیه به عنوان مشتی چابلوسی صرف در واقع یک تنه به انکار نیاز تاریخ دانان به یادگیری زبان های کهن همچون آکادی، آرامی، بابلی، فارسی کهن و غیره و دخیل بودن در تحقیقات باستانشناسی زده است.
اگر ما منطق آقای شولتز را دقیقا تعقیب کنیم به زودی می توانیم همه ی منابع اولیه را بی آن که نیاز به اثبات نظر خود داشته باشیم به عنوان تبلیغات و مشتی چابلوسی رد کنیم. در واقع با اجرای این گونه روش های ناقص برج عاج نشین ها، در واقع ما می توانیم کل تاریخ اصیل بشری را به عنوان مشتی جعلیات مورد تردید قرار دهیم.
5 - آقای شولتز می نویسد: «جوزف ویزفر می گوید که در واقع امر کورش همچون بقیه حاکمی بسیار خشن بوده، لشکریان او مناطق مسکونی، محوطه های مقدس را غارت کرده و نخبگان شهری را به تبعید می فرستند.»
پروفسور ویزفر مسلما حق دارد نظرات خود را داشته باشد. و بسیار از تحقیقاتی که بوسیله ایشان انجام شده دارای ارزش فوق العاده است. ایشان تصمیم گرفته اند به نتایجی منفی در مورد کورش برسند. اما (الف) نظرات ایشان مورد قبول عموم نیست. (ب) ایشان دارای منابع و شواهد دست اولی برای اثبات نظرات خود نیستند. (همانگونه که در بند سه نشان داده شد) در نتیجه نمی توان پذیرفت که نظرات پروفسور ویزفر (الف) به خودی خود آنچنان شمولی دارند که می توانند تاریخی را که منابع اصلی بر آن گواهی داده اند نفی کنند. و (ب) نمی توان از نظرات ایشان برای رد نظر اکثریت محققان استفاده کرد.
بله کورش فاتح بود، می جنگید، و به عنوان یک پادشاه مطلق حکومت می کرد. اما این امر در مورد بسیاری از چهره های بزرگ تاریخ همچون داود قوم اسراییل و ژوستین بیزانتین، و پطر کبیر روسیه و بسیار دیگر نیز صادق است. و در نتیجه نمی توان این فرض (توجه کنید فرض و نه واقعیت) را منطقی دانست که چون کورش می جنگیده و فتح می کرده پس لزوما به قول آقای شولتز «مستبدی بوده است که دشمنان خود را شکنجه می کرده»
در واقع می توان با استفاده از منطق شولتز به نتایج بی پایه بسیاری رسید. مثلا آیا می توان دولت مرد بزرگی همچون آبراهام لینکلن را یک «مستبد» خواند صرفا به این خاطر که می جنگیده است؟ در واقع همین اصطلاح مستبد را تجزیه طلبان جنگ های داخلی آمریکا و حمایت کنندگان اروپایی آن ها در مورد لینکلن به کار می بردند. بله درست که جنگ های داخلی آمریکا چنان تراژدی انسانی بزرگی است که در کلام نمی گنجد اما آیا این واقعیت کوشش ما را برای بازسازی لینکلن به عنوان یک شخص مستبد توجیه می کند؟
آبراهام لینکلن سیاهان جنوب آمریکا را از بردگی رهانید. درست همانگونه که کورش بزرگ یهودیان اسیر در بابل را آزاد ساخت و هر دوی این وقایع نتیجه جنگ و مبارزه بودند.
اسارت در بابل و آزاد شدن یهودیان هر دو در منابع کتاب مقدس ضبط شده اند. اما به این جا که می رسیم آقای شولتز تصمیم می گیرد که خود کتاب مقدس را هم رد کند. (موضوعی که در بند دو مورد بحث قرار گرفت) این همان جایی است که می توان منطق را چنان معوج کرد که نتایجی بی معنا از آن حاصل شود. آقای شولتز در کوشش خود مسلما از منطقیون یونانی عهد عتیق سود جسته است. اما در همان حال بر این مصمم بوده که همه ی منابع یونانی را یک جا رد کند. (نکته ای که در بند یک مورد مطالعه گرفت).
6- آقای شولتز می نویسد: «تنها شاه که در دهه 1960 گرفتاری های خود را داشت می توانست به فکر بازسازی این مرد به عنوان بنیان گذار حقوق بشر بیفتد. »
اما تاریخ را نه شاه فقید و نه ملایان امروز و نه آقای شولتز می توانند بازسازی کنند. همانگونه که در بندهای یک و دو نشان داده شد یاد کردن نیکو از کورش در بسیاری از منابع کهن وجود داشته است. و رد کردن این منابع به سادگی نمی تواند جعلی بودن آن ها را ثابت کند. به خصوص که این منابع تنها به آثار یونانی و مربوط به کتاب مقدس و نظایر آن محدود نمی شود.
جالب است توجه کنیم که آقای شولتز نقل قول ها (و یا سوء تعبیر از نقل قول ها)ی خود را از انگشت شماری تاریخ دان ذکر می کند که به نظر می رسد با آنچه او می گوید موافق اند و در همان حال از مجموعه بزرگی از تاریخ دانان دیگر که با نظرات او مخالف هستند دوری می جوید. پیشنهاد می کنم که اعضای هیئت محترم نشریه اشپیگل نگاهی به منابع زیر بیندازند:
ـ یادداشت هایی چند درباره معرفی شخصیت کورش بزرگ در نوشته های یهودی و ایرانی ـ یهودی. نوشته آنون نتزر
http://www.azargoshnasp.net/famous/Cyrus/cyruscharacterizationjp.pdf
ـ کورش «پدر بابل» به قلم جرج کامرون
http://www.azargoshnasp.net/famous/Cyrus/cyrusfatherbabylonia.pdf
آقای شولتز مکررا بر این نکته تاسف می خورد که فکر این که کورش مدافع حقوق بشر بوده است «جعلی است که سازمان ملل نیز فریب آن را خورده است» اما این به اصطلاح «جعل» پیش از این که سازمان ملل در 1945 تاسیس شود راه خود را تا دور دست شمال و ملت های اسکاندیناوی گشوده بوده است. لطفا به منبع زیر مراجعه کنید
کورش بزرگ در حماسه های سرزمین های ایسلند دیک:
یک تحقیق ادبی به قلم جاکون جانسن.
http://www.azargoshnasp.net/famous/Cyrus/cyrusislandicepic.pdf
7 - آقای شولتز می نویسد: «در استوانه ی کورش هیچ نشانه ای از اصلاحات اخلاقی و یا ملاحظات انسانی وجود ندارد. آشورشناسی به نام شادیگ آن را " یک تکه درخشان از تبلیغ گری» می خواند. »
جای تعجب است که آقای شولتز بدون رجوع به منشور واقعی که در موزه بریتانیا نگاهداری می شود چنین مطلبی را اظهار می دارد
به خاطر آورید که ایشان در بند چهار چنین ادعا می کند: «ارتش او مناطق مسکونی و محوطه های مقدس را غارت کرده و نخبگان شهری را به تبعید می فرستاد.» حال به این چند نقل قول توجه کرده و خود (هیئت تحریریه اشپیگل قضاوت کنند)
«من مکان شاهانه خود را در قصر سلطنتی و در میان شادی و شادمانی تصرف کردم. مردوک خدای بزرگ در سرنوشت من قلبی بزرگ را قرار داد که بابل را دوست بدارد. و من هر روز او را نیایش می کنم.
«ارتش بزرگ من با صلح وارد بابل شد، اجازه ندادم که مردم (سومر و آکاد) را متوحش کنند.
«رنج و درد آن ها را مرتفع کردم. و آنان را از بیگاری آزاد ساختم مردوک خدای بزرگ از اعمال نیک من خشنود شد.»
توجه کنید که در این جا کورش از مردوک خدای بابل به جای اهورامزدا که خدای بزرگ زرتشتی ایران ماقبل اسلام بوده است یاد می کند. کورشی که به عنوان فرمانده بابل را گشوده بوده است چرا باید مردوک را بستاید. مسلما در این کار فایده ای نظامی نمی توانسته وجود داشته باشد در نتیجه صرفنظر از هر گونه انگیزه شخصی می بینیم که کورش مردوک خدای بابلیان را نیایش کرده و این امر را در استوانه خود ضبط کرده است.
در نتیجه این پرسش مطرح می شود منظور آقای شولتز از فقدان «هر گونه شواهد» چیست؟ آیا استوانه ی دیگری در دست است که مطالب فوق را که از استوانه ی تاریخی کورش نقل شده رد کرده و نظرات آقای شولتز را اثبات کند؟
تا این جا حداکثر آن چیزی که آقای شولتز در مقاله اشپیگل به آن نائل شده صرفا متهم ساختن این استوانه به عنوان یک جعل تاریخی است. و وقتی هم منابع مربوط به کتاب مقدس و یونانیان با محتوای استوانه همخوانی دارند ایشان دست به نقل قول از منابع دست دوم زده و بقیه را صرفا "چابلوسی" و "تبلیغات" می خواند.
به این ترتیب با یک نمونه کلاسیک از رد شواهد حتی اگر که این شواهد از منابع گوناگون و مستقل به دست آمده باشند روبرو هستیم. این امر روند فکری آقای شولتز را بسیار شبیه اعضای «انجمن زمین مسطح است» می کند. که سازمانی است ساخته شده بر این باور که زمین کروی نیست و مسطح می باشد.
http://www.alaska.net/~clund/e_djublonskopf/Flatearthsociety.htm
نمونه هایی از باورهای آن ها در لینک بالا به این شرح است:
- چرا ما باور نمی کنیم که زمین گرد است.
- داده ها و اندازه گیری های علمی دلیل ادعای ما هستند
- استوره های رایج مربوط به اثبات نظریه کروی بودن زمین را رد می کنیم
- و توطئه پوشاندن واقعیت از مردم را افشا می سازیم
آقای شولتز هم درست همین روش فکری را به کار گرفته و به نتایجی می رسد که لزوما پایه ای ندارند. به نظر می رسد که ایشان نیز همچون اعضای انجمن فوق طرفدار نوعی نظریه توطئه در مورد تاریخ کورش بزرگ هستند.
8 - آقای شولتز می نویسد: «ملایان ایران هم از این آیین بزرگداشت کورش مصون نبوده اند. در اواسط ماه ژوئن بریتیش موزیوم در لندن اعلام داشت که قصد دارد استوانه اصلی ارزشمند را به تهران وام دهد. این استوانه پشتوانه غرور ملی ایرانیان شده است.»
این نظر خاص هم سادگرایانه و هم مطلقا غلط است. و کاملا نشان می دهد که آقای شولتز یا دارای اطلاعاتی مجعول است و یا به سادگی از واقعیات پیچیده ایران امروز بکلی بی خبر می باشد. نخست این که بسیاری (هر چند نه همه ملاها ) با میراث کورش بزرگ مخالف بوده و از سال 1979 کوشیده اند تا تاریخ ماقبل اسلام ایران (به انضمام کورش بزرگ) را از مواد درسی ایران حذف کنند. آماج اصلی توجه این گروه از ملایان گفتمان پان اسلامیست است که در واقع مخالف میراث باستانی پیش از اسلام ایران و نیز هندوستان می باشد.
این گروه از ملایان تحت تاثیر افکار اخوان المسلمین هستند و اگرچه بحث علمی مشبع در این جا مقدور نیست اما می توانیم آثاری از وجود این نوع تفکر را در کسانی که امروزه حامل ایدئولوژی اخوان المسلمین در ایران هستند مشاهده کنیم. توجه به این تکه از اظهارات دریفوس و لومارک بسیار روشنگر است.
«پسر شاه ولی الله که شاه عبدالعظیم نام داشت (و یکی از آبای مهم بنیادگرایی اسلامی محسوب می شود ) شبکه ای از مریدان را گرد خود جمع کردو در 1809 به هندوستان رفت. در آن جا تعالیم او از مراکزی که تحت فرمانروایی اداره مستعمرات بریتانیا بودند منتشر شده و اسلام "ناب" را تبلیغ می کرد که همه ی تاثیرات بیرونی را مشکوک و شیطانی تلقی کرده و از همه ی مسلمین می خواست خود را در برابر نفوذ سنت های ایرانی و عادات هندی محافظت کند. (دریفوس و لومارک 1980 صفحه 119)
اشتباه آقای شولتز در راستای تطبیق ایران باستان با ملایان کنونی همان اشتباهی است که در بین شارحان و نویسندگان غربی در حال حاضر رایج شده است. و موجب گردیده که این نویسندگان ایران را به صورتی سادگرایانه ببینند.
در واقع تاریخ باستانی و پیش از اسلام ایران از جانب طرفداران پان اسلامیست و از جمله آنانی که در ایران هستند بدیده طرد نگریسته می شود. و ایدئولوگ های پان اسلامیست به شدت از نوشته های ناصر پورپیرار حمایت مالی و انتنشاراتی می کنند. ناصر پورپیرار شخصی است که معتقد است که همه تاریخ ایران باستان و از جمله کورش بزرگ « جعلی » است. که «... به وسیله صیهونیست ها و امریکایی های دانشگاه شیکاگو» ساخته شده اند. برای اطلاعات بیشتر به این منبع مراجع کنید: ورودی ناصر پور پیرار در ویکی پدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Nasser_Pourpirar
همچنین پیوند زیر به وب سایت پور پیرار که نظرات او در آن کاملا آشکار است مربوط می شود
http://www.naria.blogfa.com (به فارسی)
ناصر پورپیرار که یک ضد سامی متعصب است اعتقاد دارد که همه تاریخ پیش از اسلام ایران و از جمله کورش کبیر جعلی است که به وسیله یهودیان و امریکاییان ساخته شده است. نظرات او در مورد کورش بزرگ و استوانه او تقریبا با نظرات آقای ماتیاس شولتز یکسان است.به راستی نمی توان از نزدیکی نوشته های آقای شولتز و تطابق نظریه های مبتنی بر توطئه پور پیرار که دشمنی سخت و زهرآلودی با یهودیان دارد صرفنظر کرد و امیدواریم نشریه شما به عمق شرمندگی ( اگر نه، بی اعتباری) خاصی که آقای شولتز برای نشریه ای جهانی و از طریق تکرار مزخرفات ضد یهودی نظریه پردازان توطئه به همراه آورده است پی برده باشد.
شاید آقای شولتز بخواهد که از یک دوست کانادایی من که زندگی کاری خود را در نیروهای مسلح کانادا گذرانده نکته ای بیاموزد. او به عنوان یک دانش آموز تاریخ چنین خاطر نشان می کند:
« برای من مهم نیست که ایران مدرن کشوری دوست باشد یا نباشد. این امر تاثیری بر آنچه که 1400 سال پیش رخ داده نخواهد داشت.» این سخن به این معنا است که وقتی ما به حوزه تاریخ نزدیک می شویم لازم است که همه ی پیشداوری های (سیاسی) معاصر خود را کنار بگذاریم. غفلت از این کار موجب تخلیات آلوده به سیاست و داستان پردازی می شود. و در این زمینه آقای شولتز مسلما استاندارد جدیدی برای نوشتارهای تخیلی به جای گذاشته است. به هر حال نوشتارهای تخلیلی با تاریخ نویسی عینی یکی نیستند.
آقای شولتز این نکته را آشکار کرده است که با دولت قبلی ایران و شاه و همچنین رژیم خدامدارانه کنونی تهران نظر موافقی ندارد. اما متاسفانه به نظر می رسد که ایشان نوعی نفرت از مردم ایران و تاریخ آن را نیز به نمایش گذاشته اند. حال آن که تاریخ کورش تنها نه به ایران که به همه ی سرگذشت بشریت تعلق دارد
دوست دارم این بحث را با نقل قولی از تاریخ نویس باستانی یونان توسیدیدس به پایان رسانم که این گونه پیامبرانه اظهار داشته است:
« داوری های آنان بیشتر بر بنیاد خواست کورکورانه بود تا مشاهدات درست. چرا که عادت انسان بر آن است که به آرزوهای بی خیالی که در دل دارند اعتماد کنند و نه آن که با بکار بردن خرد خویش آنچه را که دوست نمی دارند کنار بگذارند. (جلد چهارم صفحه 108)
با احترام
دکتر کاوه فرخ
نامه سيروس كار , كارگردان مستند جهاني كوروش بزرگ
The Truth Behind Spiegel’s Article By Cyrus Kar
In a recent article, titled “UN Treasure Honors Persian Despot,” Spiegel
Magazine criticizes the United Nations for recognizing an ancient artifact
believed by many to be the world’s first declaration of human rights. The
“Persian Despot” of course is Cyrus The Great, the author of the doctrine
inscribed on the outer surface of a clay cylinder housed at the British Museum
in London where it’s simply known as the Cyrus Cylinder.
When this cylinder was discovered in 1879, amid the ruins of Babylon, it made
huge headlines in the Christian West. It was the first time a biblical story had
been confirmed through archaeology. But the euphoria quickly wore off. The
democratic age had no room for a celebrated monarch.
Before the age of democracy, most of the world had been ruled by monarchs. Since
good monarchs were few and far between, the West had long considered Cyrus the
epitome of what a good king should be based largely on the accounts of the Old
Testament but also on a book titled ‘The Cyropaedia,’ which literally means the
Teaching of Cyrus, written by the 4th century BCE Greek author Xenophon.
But at the height of democratic fervor, in the mid 19th century, Xenophon was
virtually blacklisted, fewer people were reading the Bible and Herodotus, the
5th century BCE Greek writer who pits Persia’s monarchy against Greece’s
democracy, was suddenly hailed as the “Father of History.”
By 1960 the lines between history and politics had been blurred, which is why
the pursuit of historical accuracy is such a noble and worthy cause. But there’s
little historical accuracy to be found in Spiegel’s article. The shear number of
mistakes, assumptions and half truths leave one wondering whether any attempt at
objective reporting was made.
The crux of Spiegel’s article boils down to the following argument: Since Cyrus
was “no humanist” ergo “The notion that Cyrus introduced concepts of human
rights is nonsense.”
If this premise holds true, then the French ‘Declaration of the Rights of Man
and Citizen,’ which is recognized as one of the great human-rights doctrines,
should also be considered nonsense since few would describe 1789 French
Revolutionaries as “humanists.”
But then again, this article is not about France. It is about ancient Persia, or
today’s Iran, a country left without a steward to protect its history from the
likes of Spiegel – a state of affairs not entirely lost on its author. Citing
the Ayatollah Khomeini as an authority on human rights, the article quotes him
as saying, “The crimes committed by Iranian kings have blackened the pages of
history books.”
Falsehoods
According to the article, Cyrus blackened the pages of history by starting “a
30-year war that consumed the Orient and forced millions to pay heavy taxes.
Anyone who refused stood to have his nose and ears cut off. Those sentenced to
death were buried up to their heads in sand, left to be finished off by the
sun.”
It may come as a shock to people who have come to trust reputable news
organizations like Spiegel to learn that not a single word in this statement is
true. We know it’s not true because there are only a finite number of sources to
draw from. In fact, all of our data on Cyrus The Great come from two primary
sources, the Cyrus Cylinder and the Nabonidus Chronicle and four secondary, less
reliable sources including the Old Testament and three classical Greek authors
namely Herodotus, Xenophon and Ctesias.
Not one of these sources mentions anything about Cyrus cutting off someone’s
nose or ears, nor do they mention him burying anyone up to their heads in sand.
But how could Spiegel have gotten it so wrong?
The German magazine saw fit to stake its reputation on the findings of Dr.
Matthias Schulz. But don’t let the “Dr.” title fool you. Mr. Schulz is no expert
in Persian or even Near Eastern Studies. In fact, his official title posted on
Vanderbilt University’s website reads: “Visiting Associate Professor, and
Director, Center for European and German Studies.”
Mr. Schulz’s lack of knowledge on the subject is immediately clear when he
describes how Cyrus died. “A spear punctured his thigh,” he claims, and Cyrus
“died three days later.” Anyone writing an article for Spiegel should know that
it was Cambyses - not Cyrus - who is described by Herodotus as having died of a
leg injury:
“as he (Cambyses) was springing into the saddle, the cap fell off the sheath of
his sword, exposing the blade, which pierced his thigh . . . Shortly afterwards
gangrene and mortification of the thigh set in, and Cambyses died”
(Herodotus 3:64-66)
Equally reckless is Mr. Schulz’s allegation that Cyrus “was responsible for a
30-year war.” According to both primary and secondary sources, Cyrus was not
responsible for any war except Babylon which lasted 19 days, not 30 years. The
Nabonidus Chronicle emphatically states that his first war was instigated by the
Median king, Astyages:
“Astyages mustered his army and marched against Cyrus, king of Anshan, for
conquest.”
(Nabonidus Chronicle Column II: Line 1)
His second war was started by the Lydian king, Croesus, who, according to
Herodotus, wanted to punish Cyrus for defeating Astyages.
“Croesus had a craving to extend his territories, but there were two other
reasons for his attack on Cappadocia: namely his trust in the oracle and his
desire to punish Cyrus.”
(Herodotus 1:73)
Half Truths
Mr. Schulz seems to add his own biased spin to otherwise benign words such as
“heavy taxes.” Yes, like all governments, Cyrus collected taxes from his
citizens. But were they “heavy?” Perhaps it’s safe to say that all taxes are
“heavy” in the eyes of those who have to pay them. But even Cyrus’s taxation was
revolutionary. Before Cyrus, taxes were little more than extortion money. You
paid the government not to kill you or enslave you. But for the first time in
imperial history, Cyrus’s subjects got representation for their taxation such as
security, a postal system and roads that according to Dr. David Stronach were
described as being so safe from bandits “that a virgin could move from one end
of the empire to the other with a pot of gold on her head and never be touched.”
The Persian empire also provided its citizens with a justice system so impartial
that the Old Testament describes it as follows:
“the law[s] of the Medes and Persians, . . . altereth not.”
[Daniel 6:8]
Some of Mr. Schulz’s charges sound almost desperate. One of his “experts”
complains that Cyrus, “demanded that his subjects kiss his feet.” This is yet
another half truth. Yes, there is evidence that Cyrus’s subjects kissed his
feet, but there is no evidence that he “demanded” anyone to do so. In fact,
Xenophon describes one of Cyrus’s Generals, Tigranes, as choosing not to kiss
his hands, let alone his feet.
Contradictions
In some cases, Mr. Schulz seems to allege the exact opposite of what the sources
tell us. For example, in his cylinder, Cyrus tells us:
[24] while my extensive troops marched peacefully through Babylon. In the whole
land of Sumer and Akkad I did not allow any troublemaker to arise. [25] His city
of Babylon and all his cult-centres I maintained in prosperity.
(Cyrus Cylinder: Line 24-25)
But Mr. Schulz, in his infinite wisdom, claims that Cyrus’s “army ransacked
residential neighborhoods and holy sites.”
By the same token, Cyrus tells us:
“I gathered all their former inhabitants and returned them to their houses.”
(Cyrus Cylinder: Line 32)
Mr. Schultz, on the other hand, accuses Cyrus of “deporting” urban elites. The
falsehoods in this article are so numerous that citing the evidence seems
useless. But then, Mr. Schulz isn’t really interested in the facts. He and his
motley crew of “experts” have dismissed all these sources as “propaganda.” So
what is the basis for his theory? The answer lies in a single verse of the
Nabonidus Chronicle.
Cyrus’s King-Arthur-like image was shattered in 1965 when a post-graduate
student by the name of A.K. Grayson retranslated the Nabonidus Chronicle for his
doctoral thesis. His interpretation revealed a bloody massacre by Cyrus of the
entire civilian population at the city of Opis (near today's Baghdad). The
following passage is what cynics like Mr. Schultz and his experts have zeroed in
on for the last 40+ years:
“In the month of Tishri when Cyrus(II) did battle at Opis on the [bank of] the
Tigris against the army of Akkad, the people of Akkad retreated. He carried off
the plunder (and) slaughtered the people.”
The naysayers finally had their red meat. The Herodotian East/West divide was
secure. But unbeknownst to Mr. Schulz, this passage was corrected last year by
none other than A. K. Grayson’s former professor, W. G. Lambert and published in
the 2007 issue of the French journal N.A.B.U.. The amended translation reads as
follows:
In Tishri, when Cyrus did battle with the army of Akkad at Opis, on the [bank]
of the Tigris, the soldiers of Akkad withdrew. He (Cyrus) took plunder and
defeated the soldiers (of Akkad).
Cyrus did not “slaughter the people,” he “defeated the soldiers.” Two words can
change history, which is why it’s so incumbent on Spiegel to get the facts
straight before setting out to revise it. This revelation leaves Mr. Schulz’s
article with nothing but speculation and conjecture.
Mr. Schulz may see himself as an iconoclast out to “debunk” a long-standing
tradition. But it is, in fact, Mr. Schultz’s position that is cliché. Persia’s
role as an evil villain is such an integral part of Western folklore that only a
handful of scholars such as Tom Holland have dared step out of the Euro-centric
box to side with the evidence.
Pax Persica
The United Nations, which does not share Mr. Schulz’s Western bias, is the main
target of his wrath. He mocks the UN for not sharing his anti-Persian bias, when
he writes, “Suddenly even the UN secretary-general was insisting that Cyrus
wanted peace, and that the Persian king had shown the wisdom to respect other
civilizations.”
Actually yes; the U.N. has it right. The quest for peace was a well-known policy
of the Persian empire. Revolts disrupted commerce, and disrupted commerce meant
disrupted taxes. So to avoid revolts, Persian kings granted their subjects
certain God-given rights in order to maintain peace throughout the empire. Had
Mr. Schulz done the slightest bit of research, he would have found that there is
even a name for this policy. It’s called “Pax Persica” and it is described by
Dr. Maria Brosius as follows:
“The politics of the Achaemenid (Persian) Empire is referred to as the politics
of Pax Persica, which means the Persian Peace, and what the Persian kings
propagated was the idea of an empire at peace and the way that they tried to
achieve that was through tolerance of other people’s cultures, religion,
languages and administration.”
Whether such tolerance was intended to prevent revolts or whether it was part of
their Zoroastrian culture is a matter of debate. But there is no debate about
whether such freedoms existed. These rights were first laid out by Persia’s
patriarch, Cyrus The Great, and the clay cylinder, which Mr. Schulz calls “a
hoax,” is a rare snapshot of Cyrus bestowing these very rights on the people of
Babylon after conquering it in 539 BCE.
The cylinder is groundbreaking in many ways. It records the first instance of a
conqueror paying homage to the foreign God of his conquered subjects. It orders
all idol statues, which had been confiscated by previous Babylonian kings,
returned to their “rightful abodes.” But the act that would immortalize Cyrus
forever is captured in lines 25 and 26:
“The [. . .] people of Babylon, who, against the will of the gods [...] (had
suffered) a yoke unsuitable for them [through that man (Nabonidus)], [26] I
offered relief from their exhaustion and ended their servitude.”
(Cyrus Cylinder: Line 25-26)
Among those who were relieved from their exhaustion and servitude were over
100,000 Jews who chronicled the events that led to their captivity in the Old
Testament. They describe a horrifying scene of destruction, murder and torture
carried out by the infamous Babylonian king, Nebuchadnezzar, on the Jewish
people and their capital city, Jerusalem.
“Nebuchadnezzar took those (Jews) who weren’t executed to Babylon to be slaves
for him and his sons. They remained captives until the Persian Empire began to
rule . . . The lord moved the heart of Cyrus, king of Persia to make a
proclamation throughout his realm and to put in writing. . . . This is what King
Cyrus of Persia says: . . . May the Lord be with all of you who are his people.
You may go.
Chronicles II (35:20-23)
Here we have two completely independent sources corroborating each other. Is
this all propaganda? No previous victor seems to have found it necessary to
ingratiate himself to his vanquished subjects. In fact, reigning through terror
sustained the Assyrian empire for over half a millennium. Sustaining his empire
through a strategy of peace and tolerance was an enormous risk to Cyrus.
Yet despite the risks, freedom of religion, freedom from servitude and the right
to live where one chooses were guaranteed for the first time in writing. They
may not be as well defined as the U.S. Bill Of Rights or the Magna Carta, but
after six centuries of Assyrian and Babylonian rule, the decrees enshrined on
this cylinder were no less groundbreaking.
Mr. Schulz considers those who appreciate Cyrus’s impact on world history as
belonging to “the Cyrus cult.” But this cult boasts an impressive roster. Some
of history’s greatest leaders, from Julius Caesar to Thomas Jefferson, studied
Cyrus. In fact the Western concept of “the separation of church and state” may
well have been influenced by Cyrus.
Dr. Richard Frye, the foremost expert on ancient Persia believes, that Cyrus’s
tolerant policies could have only taken root in the world’s first secular
government:
“The most important thing about Cyrus and the Achaemenid empire was the spread
of secular law all over the empire. Before this time, law was based on religion,
local religion of the Babylonians, or the Hebrews, or the Egyptians. But now,
for the first time in history, you have secular law. In my opinion, the
continuation of Roman law is based upon Achaemenid law.”
(Dr. Richard Frye, Harvard University)
In fairness to Mr. Schulz, he got one thing right. Cyrus was no humanist. He was
a conqueror. But he was a humane conqueror - an oxymoron best explained by the
world’s leading expert on Cyrus the Great, Dr. David Stronach:
“For the first time, on a very wide scale, Cyrus used great force to protect,
not degrade, the human condition.”
(Dr. David Stronach, U.C. Berkeley)
Cyrus influenced heads of state as recently as 1948 when President Harry Truman
based his decision to support the state of Israel in large part on his emulation
of Cyrus. When introduced once as “the man who helped create the state of
Israel,” Truman is said to have quipped, “What do you mean ‘helped create’? I am
Cyrus! I am Cyrus!
By publishing Mr. Schulz’s article, Spiegel Magazine showed a flagrant disregard
for the basic standards of responsible journalism. Spiegel owes its readers
truth in reporting. Instead it passed off an uninformed opinion as news. The
truth is owed a retraction or at the very least an impartial follow-up article
based on evidence and qualified experts.
Mr. Schulz’s article closes with the following proverb: “A fool may throw a
stone into a well which a hundred wise men cannot pull out.” It seems that the
only one throwing stones, is Mr. Schulz.
Cyrus Kar
Source URL:
http://www.spentaproductions.com/
جستارهاي وابسته :
گردآوري امضا براي اعتراض به اشپيگل
دانلود كتاب شاهنشاهي كوروش بزرگ
ديدگاه جهانيان نسبت به كورش بزرگ
پايگاه نخستين منشور جهاني آزادي بشر
دانلود كتاب گزنفون درباره زندگي كوروش بزرگ
هويت و تاريخ جهاني ايرانيان در زير آتش بيگانگان
متن اصلي مقاله اشپيگل در جعل تاريخ ايران باستان
تنديس كورش بزرگ هخامنشي در آمريكا و استراليا
........................................................................................................................................
© Ariarman , Design & Management by : Arsham Parsi - Info@Ariarman.com