نقشه تاريخي آريانا افغانستان و بلوچستان در خراسان بزرگ بخشي از ايران بزرگ

نقشه ايران در زمان نادرشاه افشار

 

تحقیقی در باب نام و نشان اقوام بزرگ افغانستان و بلوچستان

افغاستان سرزمين خورسان بزرگ فلات ايران زمين

متاسفانه طي سيصد سال گذشته پيوند هزاران ساله اقوام ايراني بلوچ - تركمن - ارمن - تاجيك و افغان ها توسط استعمار روس و انگلستان گسسته شد و هر يك به ظاهر كشوري مستقل شدند ولي هيچگاه آن عظمت و ابهت گذشته خود را كه بخشي از ملت آريانا بزرگ بودند را بار ديگر بدست نياوردند . براي نمونه ميتوان به افغانها و بلوچها اشاره كرد . متاسفانه در دنيا امروز هرگاه  نام افغانستان به ميان مي آيد همگي به ياد مواد مخدر و ويراني و عقب ماندگي مي افتيم . در حالي كه اگر همين قوم ايراني اگر همچون گذشته به پيكره ميهن خود يعني ايران متصل بود امروز سربلند تر از هميشه به حيات خود ادامه ميدادند . زيرا صدها سال جنگ - ويراني - مواد مخدر و  كشتار مردمان اين سامان توسط روس و انگلستان به راستي چه نتيجه اي مي توانسته است داشته باشد به غير از همين كشوري جنگ زده اي كه امروز به نام افغانستان مي شناسيم ؟

 

 تاريخچه :

چنانکه وداها و اوستا و منابع یونانی مشعرند قسمتهای بزرگی از افغانستان و خراسان و ماوراء النهر موطن اصلی آریائیان اسپ پرور هندو ایرانی در پیش از نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد بوده است و این سرزمین به نام این مردم آریانا (سرزمین آریائیها) یا آریاورته یعنی سرزمین ارابه های خوب یا سرزمین مراتع آریایی و آریاوئجه ( میهن آریائیها) خوانده میشده است. از میان معانی اخیر آریاورته، معنی سرزمین ارابه های خوب گواه بیشتری دارد چه نامهای پارت (سرزمین  راه و گذرگاهی) و خراسان (در اصل یعنی دارای ارابه ها و راههای خوب) آن را مستدل می سازند در مقابل تنها منطقه نسبتا محدودتر مرغیانه در میانه آن و وهرکانه (وه رغیانه) در کنار آن مسما به چراگاه و چراگاه خوب بوده اند. ریگ ودا مطلب جالبی در باب آریاورته دارد که این مفهوم دومی آن را منتفی میسازد و آن این است که "در آریاورته صد زمستان و صد خزان روی داده است" بنابراین اگر بابلیها نامی اکدی از خود برای این سرزمین داشته اند آن همان طوری که در تورات اشاره شده است آن همانا کشور آریبی شرق یعنی نجبای خراسان بوده است که جایش در شمال ماگان، هرّانو یا هرّان، یائوتیا (یعنی سرزمین جادوگران، بلوچستان عهد باستان) قرار داشته است. این سرزمین بی تردید به نام اوستایی ائیبی ارَمه  یعنی بسیار نجیب و دانا(=سرزمین هوشنگ= ماد، ایرج) نیز خوانده میشده است که در تورات تصحیف و تلخیص آن با ابراهیم/ابرام یعنی پدر عالی و نجیب (که  این لابد در تورات تعبیر و تفسیر به پدر عبریهای شرقی شده) یکی گردیده است. به گواهی منابع تاریخی و باستانشناسی  بعد از اختراع ارابه های اسبی برخی از اقوام آرایی از این ناحیه به سمت نقاط دور و نزدیک مهاجرت کردند معهذا سرزمین اصلی شان نیز توسط آنان به کلی ترک نشد و وایشان همچنان عمده ساکنین  آن دیار ماندند ولی ایشان به تدریج به کشاورزان و دامداران و صنعتگران شهر و روستانشین در آمدند و نیروی نظامی قبیله ای ایشان  چنانکه در عهد دامداران کوچ نشینی ایشان بود، تضعیف شد. بدین ترتیب در مقابل قبایل دامدار و کوچ نشین متشکل شمالی آسیب پذیر گردیدند. دامداران و کوچ نشینان شمالی که در حدود نیمه دوم قرن دوم میلادی به دنبال اخراج و رانده شدن یوئه چی ها توسط هونها (اسلاف بیاتها یعنی اسب سروران) از ترکستان چین به ماوراء النهر بدین سرزمین و سمت هندوستان سرازیر شدند عبارت بوده اند از :

 1- یوئه چی ها (قوم گاو آهن، کشاورزان) که به نامهای تخار (اکثریت)، گت (جت، قبیله بزرگ) پاثیانی (قوم بزرگ و گسترده)  هم خوانده شده اند و اسلاف پشتوها (پر پشتها و انبوهها)، پتانها هستند. 

 2- ساکارائوکها (چاخری اوخ ها یعنی  درندگان تیران خاکستری، بُز اوخهای اوغوزنامه) یا ساکارولی ها (ایل چاخری) یا داهه ها (تورانیها، ایل دارنده توتم بز وحشی) که اسلاف غلزاییها (غرچه ها، لفظاً یعنی وحشیها)/ ترکان خلج بوده اند که در سرزمین توران سمت بلوچستان پاکستان سکنی گرفته بودند. از این مطلب این نتیجه جالب عاید میگردد که قبیله چادرنشین پارسی دائی (دادگران، بخشنده ها) که نامش در کنار پارسیان چادرنشین دروپیکی (دربیکان، دریها، آسیانیها، ساسانیان) قید شده نه داهه های اساساً ترک تبار بلکه دادیکان (اسلاف اصلی تاجیکان) مراد بوده اند.    3- پرتو ساره ها (پارتیان حکومتی) یا علی القاعده همان قوم بالتازار اساطیری مسیحیان که اسلاف بلوچان (بلوصان) هستند. می دانیم که با توجه به قرائن زبانشناسی نیز مردم بلوچ (=تاج خروسیها) را اعقاب سکائیان تیزخود و مهاجرین سمت خوارزم دانسته اند.مردمان بومی بلوچستان پریکانیان(مردم منطقه کناری یا بالایی همان کوفجها/براهوئیها) ، ماگان (یائوتیان یعنی جادوگران) بوده اند. در اوستا در رابطه با گرشاسپ/رستم زابلی (در مقام ایندره، خدای جنگ و رعد) از خنه ثئیتی پری(پری چشمه ها و آبهای زیر زمینی، الهه سرسواتی) به عنوان الههً منطقهً واِکرته (باد خیز، بادغیس و سیستان و...) در غرب  آواکانه(افغان، ناحیه علیای رودخانه= سرسواتی، هراخوئیتی، آراخوزی، رخج) نام برده شده است که نشان میدهد در عهد باستان در مناطق جنوبی افغانستان پرستش الههً آبهای جاری و چشمه ساران رواج کامل داشته است. مسلم به نظر می رسد اشکال قدیمی نام کهن منطقهً کابل و بگرام(جایگاه بغ) یعنی "کای-پوره" و "کاپی شا" به زبانهای آریائیان هندی و سکایی شهر شاهی و دژ قهوه ای است؛ همچنانکه نام و نشان اوستایی باختریا (معبد با شکوه، دژ سپید) یعنی بلخ شاهسدان (بخذی اروادان= بلخ باشکوه و زیبا= بلهیکا) در شمال افغانستان نیز نشانگر آن است که کلمهً بخذی در اصل به معنی محل معبد بزرگ  می بوده است. در منابع چینی نام بلخ به صور پاتی ین(جایگاه سرور= شاهسدان) و لانشه (جایگاه شاه) یاد شده است. نام بدخشان(به تلفظ چینی پاتی ین، فوتی شا، به مرکزیت پومائو= فیض آباد) نیز به معنی شهر و دیار پرسود و فرمانروایی است. این دو شهر به ترتیب مراکز تابستانی و زمستانی هپتالان بوده اند. شهر کهن شرق آن  آدریاسپی (یعنی محل آتشکده سپاهیان)  همان مزار شریف حالیه است. و خود نام کهن ایالت کابل یعنی اوردهستانه به معنی دارای آبهای جاری روی زمین و چشمه ساران به عبارت دیگر همان سرزمین سپنت آرمئیتی اوستا/پریتهوی وداها (الههً مقدس چشمه ساران زمین) بوده است. نامهای کهن دیگر منطقه کابل یعنی گنداره و اورتو سپاته را به ترتیب می توان منطقه مخزن آبها و  ناحیه دارای رودهای سفید و مقدس معنی نمود.   

4- آسیانی ها (قوم درخت هئومه= ساسانیان) که از سکائیان دربیکی (دروپیکی، دری= منسوب به برگ هئومه) بوده اند و ابتدا به  همراه دیگر گروههای سکایی  به زرنگ آمدند و آن سرزمین به نامشان سیستان (سرزمین سکاها) خوانده شد و بعد به شمال هندوستان را هم متصرف شدند ولی در حدود اواخر قرن دوم میلادی دوباره به سمت استانهای سیستان و کرمان و فارس پس رانده شدند. مردم پارسی و سکایی دربیک (سکائیان برگ هئومه) در خاستگاه خود در تاجیکان و آسیای میانه هم بر جای مانده و با مردم سامی عرب و یهود تبار منطقهکه در خبر آشوریان آریبی شرق  و در خبر آپیان اعراب شرقی نامیده شده اند و پارسیان دادیک (مردم عادل) در آمیخته و تشکیل ملت تاجیک را داده اند که زبانشان دری و دستار سنتی شان یهودی و عربی است. آپیان نویسنده یونانی عهد سلوکیان مکان یهود/عربهای شرقی(اسلاف تاتها/سرتها) را بین باکتریا (بلخ) و هرکانیا (گرگان) قید نموده است. بعدا در  قرن چهارم میلادی  در عهد  ساسانیان قبایل هپتالان ماوراء النهر و افغانستان را متصرف شدند که نامشان در نام مردم ابدالی افغانستان زنده مانده است. در قرآن از این مردم تحت نام اصحاب الرّس (صاحبان بند[زون/ زونار، سمبل اساطیری هپتالان] یا ارابه یا صاحبان جاده ابریشم) یاد شده و جزو اقوام بائده (معدوم) به شمار آمده اند. نام  رهبر دینی و سیاسی این مردم را حنظله آوره اند که به نظر میرسد آن  در اصل نه صورتی از پادشاه مؤسس هپتالان/یفتالان یعنی افتالیتو (رئیس)  بلکه علی القاعده مأخوذ از هنجاره به معنی  ایزد راه  و جاده (تهمورث)می باشد. نام زونبیل (فیل سلاح، پیل سوار) یا رتبیل(رث بیل/ دارای ارابه های بر فیلان) عنوان پادشاهان کوشانیان خُرد (یوئه چژیگ، یأجوجها) آلترناتیو ضعیفتری برای نام حنظله است. از معنی هنجاره (ایزد راه= تهمورث، تخموروپه، پهلوان سیمرغ سان) معلوم میشود  از حنظله که در رابطه با سیمرغ/عنقای پرندهً زال(نیا/خدای قبیله ای زاولیها، زابلیها، پرتو سوره ها) است، در اصل همان آرپوکسائیس سکائیان/تخمورپهً اوستا(یعنی پهلوان سگسان بالدار/سیمرغ) مراد گردیده است که در نزد آریائیان سکایی(اسکیتان) خدای قبیله ای مردمان کهن آسیای میانه ای یوئه چیها(قوم یوغ و گاو آهن= تخاران، مه یوئه چی ها، مأجوجها) و هپتالان (هواتونهای منابع چینی) ووسونها (تراسپیان، اسلاف بلغاران) و کاتیاریان(سئورومتها، اسلاف صربوکرواتها)، آلانها (ائورسیها)، سکائیان آسیانی(دریها) و پارتها (مردم سرزمین جاده و پل= خونیرث اوستا) به شمار میرفته است.                                

در شرق فلات پهناور ایران در جوار قبایل آریایی مردمان بومی از تبار کافرها وجود داشته اند که ساکنین عمده نورستان حالیه بوده اند. هردوت هیئت اصلی نام ایشان را به صورت کاسپاتیریان (کا- سپ- تور- یان) آورده است(این نام بعداً با کلمه کاپیسی یعنی جایگاه سرخ فام یا مکان فرمانروای روحانی جایگزین شده است). و روایتی را در مورد ایشان قید نموده است که معنی لفظی نام ایشان را روشن می نماید. لابد به سبب مشابهت همین نام با سرزمین کاسپیانه است که  در تاریخنامه نامه چینی تانگ شو در مورد طبرستان تذکر داده شده است که :" یک توپا سپان (ناحیه ببران یا سگان بومی نیرومند) هم آنجا وجود دارد." لابد از اینجا است که در نقشه های بطلمیوسی نیز در شرق فلات ایران بین همیالیا (ایمائوس) و دریای کاسپین (خزر) سرزمینی با نام تپوریا (طبرستان) قید شده است. مطلب هرودوت که در مورد کاسپاتیریان (گاسپار اساطیری مسیحیان) به روشنی اشاره به معنی لفظی این مردم و سنت تپلنگان سرخ فام کافرستان/نورستان در منابع کهن چینی ایشان است، به طور خلاصه از این قرار است: در سمت اراضی کاسپاتیریان و پاکتیکها (پختوها) که از سایر مردمان هندی جنگی ترند. حیواناتی به بزرگی سگ و بزرگتر روباه  که شاه منطقه چند رأس از آنها دارد، زمینهای مانند مورچه  زمینهای ماسه ای را کنده و برای خود لانه می سازند و خاک را بالا میریزند. هندیها برای بدست آوردن این خاکها که حاوی طلا است ارابه هایی  را به کار می برند که توسط شتر های تند رو کشیده میشوند، چه این جویندگان طلا توسط این سگ مورچگان بسیار درنده و تیز شامه و تیز رو مورد تعقیب وا قع میشوند. برای کشیدن این ارابه ها شتر ماده  شیرده و بچه داری را در وسط دو شتر نر می بندند تا از انگیزه فرار شتر ماده به سمت بچه خود حداکثر استفاده را برده باشند.   

در پایان در باب خود نام افغان و افغانستان گفتنی است این نام که به صورت اواکانه در خبر منجم هندی قرن ششم میلادی به نام وراهمی هیرا در کتاب برهات سمهیتا یاد شده است به همان معنی سرزمین آبها است .این بدان معنی است که آن از نام منطقه سرسواتی هندوان یا هرخوانیتی (پر رود) ایرانیان که حوضه سرچشمه رود هیرمند (هلمند، هتوتمنت اوستا، یعنی پر از سدهای آب) بوده، اخذ شده است. بر این اساس نام نیای اساطیری افغانها را که به صور قیس و سر بن آورده شده است، باتوجه به نام شاهنامه ای کاموس کشانی (پادشاه کوشانی سرزمین چشمه زاران) باید اشاره به خود همان معنی لفظی افغان (آب کان، چشمه و سرچشمه) گرفت. نظیر این نامگذاری بر روی مردم هزاره جات مغول تبار و فارسی زبان و شیعه مذهب هزاره جات  در مناطق مرکزی افغانستان به عمل آمده است که نام خود را از اسم کهن این منطقه یعنی ستاگیدیه (صدها بلوک) گرفته اند.                                    

 در اینجا  برای آشنایی با نظرات پیشینیان  در این باب مقاله ای را در باب نام و نشان افغان و افغانستان اکادمیسین سیستانی را به عینه نقل می نمائیم:

٤٠٠٠ سالست که افغانها درمتن و بطن افغانستان زندگی میکنند،

 مگر تا کنون از باشندگان بومی کشور شمرده نمیشوند، چـــرا؟

(دا مقاله دی هغه افغانان  نه لولي، چې ملي جذبه نلري!)

   در مقالۀ «افغانها یهودی اند یا آریائی؟» با ارائه اسناد و شواهد معتبرکتبی به اثبات رسانده شد که افغانها، بخشی از خانوادۀ هندو-اروپائی  و بطور مشخص آریائی اند و با بنی اسرائیل هیچگونه پیوند اتنیکی و زبانی ندارند و نظریه یهودی بودن افغانها، یک افسانه پوچ و فاقد اعتبار است.

    اکنون میخواهم روی یکی دو نکتۀ دیگر از نوشتۀ آقای محتاط، در«تاریخ تحلیلی افغانستان»  مکث کنم که آقای بشیر مؤمن، ضمن نقدی برآن کتاب، مطلب ذیل را از پاورقی صفحه ٩٦ آن نقل و مورد تبصره قرارداده است: «... تحریک اسلامی طالبان مجسمه های کوه پیکر بودائی بامیان را تخریب میکنند. این حرکت دال به غربت فرهنگی محیط اجتماعیست که طالبان به مثابه ارمغان آن ظهور کرده اند و رسالت دارند تا ریشه های فرهنگی باستان این سر زمین را که بخش ارزشمند فرهنگ جهانی است از بیخ بر کنند تا بفکر خام شان دلایل اثبات تاریخی هویت باشنده گان اصیل و بومی این خطه را دچار ابهام و اخلال کنند».

    من تبصرۀ آقای مؤمن را در جایش میگذارم، ولی یادآور دو نکته میشوم: اول اینکه آقای محتاط طعنه زنان  اشاره به غربت فرهنگی محیط اجتماعی طالبان میکند، زیرا که طالبان به جامعه پشتون نسبت دارند.  بایستی در باره محیط اجتماعی پشتونها یادآور شد که، بخش عمدۀ ذخایرهنری و فرهنگی بدست آمده درافغانستان، از مناطقی کشف و به جهان علم باستانشناسی عرضه شده که در قلمرو زیست پشتونها قرار دارد، مانند آثار هنری بودیزم درهدۀ جلال آباد و کشف خزانۀ "میرزکه" در پکتیا شامل هزاران اثر قیمتدار تاریخی ازقبیل: مجسمه ها، ظروف نقره ئی و طلائی و زیورات و جواهرات به ده ها و صدها کیلوگرام از آنجا ها تا کنون کشف شده است، اما از درۀ پنجشیر(که بزعم آقای محتاط دچار فقرفرهنگی نیست؟)  تاکنون یک اثرکاشی و یک تیکرکلالی که ساخته دست آدمی باشد، از زیرخاک بدست نیامده است.  وجود این همه آثار گرانبهای هنری و فرهنگی در محیط اجتماعی پشتونها مربوط به قبل از اسلام و متعلق به پیروان آئینهای بودائی و برهمنی است، که اقلاً پیشینهً دوهزارساله دارند، مگر با آمدن اسلام دیگر روزنه های هنر مجسمه سازی و پیکر تراشی در معابد و حتی برروی فلزات ظریفه هم برای کسانی که به دین اسلام گردن نهاده بودند بسته گردید و آن هنرها مردود پنداشته شد.

     در مورد تخریب مجسمه های بودا توسط طالبان، روشنفکران پشتون تبار کمتر از روشنفکران سایر ملیتها متاثر نشده اند، گناه  فرهنگی ستیزی یک گروه متحجر بنیادگرای اسلامی  را نباید برگردن همه قوم شریف پشتون انداخت.  وحشت و دهشت و تجاوز به مال و منال و ناموس مردم و بخصوص تجاوز به ناموس مردم شریف محلۀ افشارکابل توسط شورای نظارجمعیت اسلامی وغارت آثار موزیم کابل و آرشیف ملی توسط تفنگداران شورای نظار، را مردم کابل از نزدیک شاهد بوده اند و هنوزشاهدانی وجود دارند که فروش آثار موزیم ملی را توسط شورای نظار برای خریداران خارجی ترجمانی میکرده اند و خوشبختانه یکی ازاین شاهد زنده خود از دلباختگان فرهنگ دیرین پای افغانستان است که مصروف نوشتن و افشای جنایات نابخشودنی شورای نظار در برخورد با نابودی وغارت آثار موزیم ملی به جهانیان است.  ولی قسماً خبراین غارت های فرهنگی از طریق هفته نامه امید و اخبار وفا و سایر رسانه های گروهی در همان زمان حاکمیت برهان الدین ربانی به نشررسیده اند.  آیا اینکارها را باید، نتیجه بی فرهنگی قوم شریف تاجیک دانست، یا منوط به یک گروه خاص از قوم تاجیک که برمسند قدرت تکیه زده بودند؟

     دوم اینکه، منظور از باشندگان اصیل و بومی این کشورکیها استند؟ تاجیکها یا کدام قوم دیگر؟ و اگر باز سوال کنم، آیا بتهای بامیان ساختۀ دست و دماغ تاجیکها بوده است؟ آنهائی که چنین ادعای دارند، برای اثبات ادعای خود چه اسناد معتبرعلمی و شواهد قابل باور، آرائه کرده میتوانند؟ واقعیت اینست که این آثارنتیجه عشق به باورها و آموزه های دیانت بودائی مردم افغانستان و مردمان منطقه بوده است ولی دقیقاً مشخص نیست که تراش این پیکره ها تراوش ذهن و ساختۀ دست کارگر افغانی است یا چینائی ویا هندی؟! 

    از سوی دیگر، هرگاه آقای محتاط، تاجیکها را مردمی بومی و قدیمی تر ازآریائیها میداند، دلیلش چیست وسندش کدامست؟ و کدام مرکز علمی انتروپولوژی چنین امری را تائید کرده که مؤرخین ما از آن تا کنون بی اطلاع مانده اند؟ و اگر آریائی میشمارد، باری به تاریخ غبارنظر بیندازند تا ببینند که آثار کشف شده در «قره کمر» سمنگان و«آق کُپرُک» مزارشریف از وجود مردمی گواهی میدهد که از٩ تا ٢٠ هزارسال قبل در افغانستان زندگی داشته اند.  و در مندیگک قندهار و شهر سوخته سیستان، آثار تمدنهای بدست آمده که تا چهارو پنج هزار سال قبل از میلاد سرمیزنند.

اکنون شما بگوئید که اینها کی ها بودند؟ بدون تردید هرکه بوده باشند، آریائی نبوده اند، زیرا که حضور آریائی ها را درکشور بنابر تحقیقات مرحوم کهزاد تا ٢۵٠٠ قبل از میلاد میتوان پیش برد ونه قبل ازآن، پس باشندگان اصیل و بومی این سرزمین هرکسی که بوده باشد، تاجیک یا پشتون یا ازبک ویا هزاره نبوده اند. اگراسنادی دراین مورد موجودباشد، نشان بدهند تا دیگران هم از آن مطلع شوند.  و اگر چنین اسنادی در دست نداشته باشند، معلوم میگردد کسی که رشتۀ ظریف  تاریخ را دنبال نکرده باشد و خود نیز دارای تفکر تاریخی نباشد، نمیتواند ازعهده پاسخ به چنین سوالاتی بدرآید و پای منطقش میلنگد.

    باری اگر به تاریخ قبل از اسلام افغانستان تألیف مرحوم کهزاد که در نوع خود کم نظیر است نظر بیندازیم، به نظر میرسد که افغانها(پشتونها) ازقدیمی ترین قبایل مهاجرآریائی اند که پس از مهاجرت از مناطق علیای سیر دریا و شمال جیحون(آمو) ابتدا به باختر یا بلخ و سپس درجنوب هندوکش به وادی های رود کابل و وادی رود ارغتداب و هیرمند و وادی های رودخانه  گومل وکُرم تا سند متوطن شده اند و قرنها و سده های متمادی دراین وادیهای به شغل گله داری وزراعت مشغول بوده اند. 

    مرحوم کهزاد، به شهادت سرودهای ویدی (که به  ١٤٠٠ قبل از میلاد متعلق اند - تاریخ مختصر افغانستان، ص٨-)، از قبیلۀ بزرگ «بهاراته» یادآور میشود و مینویسد: « بهارت» یا «بهاراته» یکی ازقبایل خیلی مهم کتله آریائی باختری است که بعد از فرودآمدن درجنوب هندوکش بعضی عشایرآن از راه وادی ارغنداب و برخی از راه های درۀ «کوبها»(کابل) و«کرومو» (کرم) و«گوماتی»(گومل)  به پنجاب انتشار یافتند .» (  کهزاد ،تاریخ افغانستان ، ج ١، ص ٨٢، ١۵٨ چاپ ٢٠٠٢)

کهزاد براساس تحقیقات دانشمندان هندی و منابع سانسکریت مخصوصاً «مهاباراته» از جنگ میان  ده قبیله آریائی در مناطق جنوب هندوکش نام میبرد که برخی از آنها  تاهنوز نام خود را حفظ کرده اند:

١- الینا ها  Alinas(نورستانیها - ریشۀ نام این قبیله در نامهای الینگار و الیشنگ باقی مانده است.)

٢- پکتها  Pakthas(پکتویس، پختون ، پختانه)

٣- بهالاناها  Bhalanas(اهالی موجوده درۀ بولان)

٤- شیواها  Chivas

۵- ویشانن ها  Vishanins

٦- انوها  Anus

٧- دریوهوها  Druhyus

٨- تورواشاها   Turvasa

٩-  یادوها  Yadus

١٠-  پوروها   Purus (ساکنین اندوس علیا و باشندگان حواشی گندهارا)

مرحوم کهزاد در مورد پکتها  متذکر میشود که «پکتها» مانند قبیله معروف «بهارت»، یکی از قبایل معروف «ویدی» باختری است که پیش از عصر مهاجرت درجامعه آریائی در باختر میزیست.  در حوالی ١٩٠٠ تا ٢٠٠٠ قبل از میلاد که آغاز مهاجرت آریاها از باختر محسوب میشود، قبیله پکتها دو حصه شده، شاخه ئی با قبایل وعشایر دیگر که معروفترین آنها در جزء پنکه جانا (یعنی قبایل پنجگانه) واتحادیه «ده قبیله» اسم برده شده اند، به جنوب هندوکش فرود آمده و بالاخره در دامنۀ کهسار ومناطق دشوار گذار جنبو شرقی آریانا مسکن گرفتند و آنجا را بنام «مسکن پکتها» ( = پختونها)معروف ساختند.  حصه ایکه مهاجرت نکردند، مانند بسا قبایل دیگر در باختر به زندگی ادامه داده و در همانجا ماندند.( کهزاد، همان، ص ٨٩-٩٠)

    کهزاد ازاینهم جلوتر گام میگذارد و در بارۀ پکتها میگوید: آن شاخۀ قبیلۀ پکتها که از بخدی (بلخ) به جنوب هندوکش فرود آمدند، در عصر ویدی در دره ها و دامنه های دوطرف سپینغر مستقر ومقیم شدند. سرودهای ریگوید درجنگ ده قبیله و جا های دیگر از ایشان نام می برد و در بعضی موارد ازشاهان آنها هم اسم برده است.  نام و نشان این قبیله باستانی کشور در مرور زمانه همیشه زنده ونمایان بوده ومؤرخین بزرگ هرکدام آزآنها اسم برده اند. هرودوت پدر مؤرخین درقرنها قبل ازمیلاد (٤٢۵-٤٨٦ق.م)از قوم «پکتی» یا «پکتیس» یا «پکتویس» و از محل سکونت آنها«پکتیکا» یا «پکتیا» از هردو ذکرکرده است.  بطلیموس جغرافیا نگار مصری یک قرن قبل از میلاد از آنها به صورت ضمنی یاد کرده  و خاک آنها را« پکتین»  بطرف جنوب پاروپامیزاد  قرار میدهد. هرودوت در مورد پکتیس ها میگوید: لباس و اسلحۀ آنها از پوست و تیر و کمان آنها بشکل و نمونه محلی خودشان بود.  رئیس ایشان «ارتینتArtynte » نام داشت.( همان، ص ٩١)

بنابرروایت هرودوت مورخ یونانی چهار قبیله معروف در«پکتیکا» زندگانی داشتند: گندهاریها اGandhari، اپاریتی ها(مردمان بالایی)Aparitae، ستاگیدیها، و دادیکیها.

١- گندهاریها: بنابر پژوهش های مرحوم کهزاد،  باشندگان گندهارا،درسر زمینی که از کابل تا درۀ سند را احتوا میکرد، زندگی میکردند. گندهاریها بارها ازحوزه شرقی رود کابل به نقاط دیگرمهاجرت کرده اند. از آنجمله به حوزۀ رود «سراسواتی» یا«هرااواتی» (رود ارغنداب) یعنی در وادی قندهار مهاجرت کردند. گندهاریها در آخرین مهاجرت خود به حوزۀ ارغنداب، دراثر ورود کوشانیها به حصص جنوبی آریانا، کاسۀ آب «فـوFo» از یادگارهای مهم بودا را با خود از اندوس علیا (پشاور) به وادی ارغنداب بردند.( همان ،ص ٩٧)

وشاید همین کاسه ای باشد که امروز درخرقۀ شریف قندهار موجود است و مردم درآن پول خیرات و نذور خود را می اندازند و بصورت دیگ بزرگی از سنگ سیاه است که گنجایش یک گاو را دارد و در سطح بیرونی دیگ خطوط عربی حک شده است تا به آن صبغۀ تقدس داده باشند.  ظاهراً نام قندهار شکل متحول و معرب کلمۀ «گندهارا»  تواند بود، مگرمرحوم کهزاد برآنست که: اسم موجودۀ «قندهار» از نام«گندوفار» پادشاه دودمان مستقل پهلوا(نیمه اول قرن اول میلادی) به میان آمده است، زیرا مشارالیه به اسم خود شهری در حوزه ارعنداب به نام «گندوفار» یا چیزی شبیه آن ساخته  بود. (همان ، ص ٩٨)

٢- ستاگیدی ها: بقول مرحوم کهزاد، یکی از کهن ترین اقوام کشورما است که «هرودوت» وبطلیموس هردو از آن نام برده اند. هرودوت آنها را با گندهاریها مربوط و جزء یک ولایت میشمارد و میگوید که ستاگیدیها با اهالی اراکوزی (قندهار)هم تماس داشتند.  قرار نظر «آندره برتلو» ایشان در کوه های پاروپامیزس و حوزه علیای هیرمند و نقطه ایکه حالا غزنی درآن آباد است، بود وباش داشتند.» "بیلو" در کلمۀ «ستک» نام «ختک» را سراغ میدهد.  بهرحال معلوم میشود که ستاگیدیها مردمان مالدار بودند و لباس شان شباهت به گندهاری ها داشت.  حصه بالای بدن و رانهای خود را اکثراً برهنه میگذاشتند.  شمشیرکوتاه و راست استعمال میکردند و بند آن را به  شانه چپ خویش وصل میکردند.

٣- اپاریتی ها: قومی بوده که در دامنه های جنوبی سپینغرمی زیستند. «بیلو» درکتاب نژادهای افغانستان، ایشان